تبليغاتX
زیبا هستم یه دختر اريايي
من از تبار پاك اریایی قشنگ ترين قصيده ي رهايي


زیبا هستم یه دختر اريايي









 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 16:23  توسط زیبا خانوم  | 


 

خطر کن ،

 

وارد بازی شو ،

 

چه چیزی از دست می دهی ؟

 

با دست ها ی تهی آمده ایم

 

با دست ها ی تهی خواهیم رفت .

 

نه چیزی نیست از دست بدهیم

 

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

 

تا سر زنده باشیم

 

تا ترانه ای زیبا بخوانیم

 

و فرصت به پایان خواهد رسید ،

 

آری ، اینگونه است که هر لحظه مغتنم است .

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386 ساعت 1:55  توسط زیبا خانوم  | 


 

يه شب از فصل سرد تنهاييم

 

رو تـنـم مثـل نور تابيــــــدي

 

شـايـدم مثـل ابرهـاي بهـــار

 

تو كـويـر دلـم تو باريـــــدي

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386 ساعت 1:55  توسط زیبا خانوم  | 


 

راننده ی مستی از خیابان یک طرفه عبور می کرد که پلیس او را نگه داشت و پرسید:کجا می روی؟ راننده

 

جواب داد : نمی دانم ، ولی می بینم که دیر شده است چون همه بر می گردند .

 

مردی در مراسم خواستگاری رو به زن کرد و گفت : خانم من فقط ماهی پنجاه هزار تومان حقوق می گیرم ،

 

آیا می توانی با این مقدار در آمد زندگی کنی؟ زن گفت: بله ، اما خودت با چی زندگی می کنی ؟

 

سه نفر به مغازه ی کفاشی رفته و سه جفت کفش برداشتند . اولی گفت : به پایم گشاد است. کفاش گفت :

 

چند روزی که بپوشی خودش را جمع می کند. دومی گفت: این کفش برای پایم تنگ است . کفاش گفت :

 

چند روزی با آن راه رفتی گشاد می شود. سومی گفت : فعلاً به پایم اندازه است تا بعد ببینم چه می شود ؟

 

 کفاش گفت : خاطر جمع باشید به همین اندازه خواهد ماند .

 

شخصی نزد دکتر رفت ، دکتر از او سوال کرد بگو ببینم جانم کجات درد می کنه ؟بیمار گفت : شما دکتر

 

 هستین از من می پرسین ؟

 

شخصی رو به قبله نشسته بود و دعا می کرد ، دعایش این بود : خدایا مرا نیامرز . یکی پرسید این چه دعایی

 

است می کنی ؟ جواب داد : شکسته نفسی می کنم .

 

پسر از پدرش پرسید : باباجون فرق آجر و سیب چیه ؟ پدر جواب داد : آجر را اول می فروشند بعد می

 

 چینند ، ولی سیب را اول می چینند و بعد می فروشند .

 

قاضی از متهم پرسید : آیا ازدواج کردی ؟ متهم جواب داد : نه آقای قاضی . قاضی پرسید چگونه باور کنم که

 

 راست می گویی ؟ متهم جواب داد : به جان دو تا بچه ام دروغ نمی گویم .

 

 زن کولی که شوهر خود را گم کرده بود ، به کلانتری رفت و تقاضا کرد تا پلیس در صدد تحقیق بر آید .

 

کلانتر به او گفت :  توکه فال ورق می گیری و از آتیه خبر می دهی چطور نمی توانی بفهمی که شوهرت

 

 کجاست ؟ مگر ورقها را هم گم کرده ای ؟ کولی جواب داد : ورقها را گم نکرده ام . کلانتر گفت : خوب پس

 

شوهرت کجاست ؟ جواب داد : ده هزار تومان به من بدهید ، تا به شما بگویم .

       

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386 ساعت 1:54  توسط زیبا خانوم  | 


 
 

گفتم: تو شيرين مني...

گفتا: تو فرهادي مگر؟...

گفتم: خرابت مي شوم...

گفتا: تو آبادي مگر؟...

گفتم: ندادي دل به من...

گفتا:تو جان دادي مگر؟...

گفتم: ز كويت مي روم...

گفتا: تو آزادي مگر؟...

گفتم: فراموشم نكن...

گفتا: تو در يادي مگر؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386 ساعت 1:53  توسط زیبا خانوم  | 


                                                               
  

 می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما ، در اوج خفقان...

 زندگی دوباره آغاز می شود ...

 باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده
 من نبودن را ترجيح می دهم ...
 خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را درک نکرده ام !!!
 زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را...
 و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود پرسیده ام و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر،
 که تو اینجا چه می کنی؟!
 احساس می کنم که نشته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می نگرم که می گذرند...
 همین  و همین !
 کوله‏بارم را بسته‏ام
 برای یک سفر طولانی
 به مقصدی نامعلوم

                              همراه قاب عکسم

                                                           و خیال تو

                                                                            -  خدا نگهدار

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 10:48  توسط زیبا خانوم  | 


فکر کن!

 

امروز آخرین روز زندگیت و دیگه هیچ فرصتی نداری

فکر کن!

تجسم کن!

 

دیگه مادرتو نمی بینی

پدرت

خواهرت  برادرت

همسرت

عشقت

زندگیت

آرزوهات

اون چیزهای رو که خیلی دوسشون داری

 

فکر کن تا چند لحظه دیگه داری می میری

دارن همه اینها رو ازت میگیرن

دیگه دوستاتو نمی بینی

اتاقت

تنهایی هات

 

آماده ای!

آماده ای برای رفتن

و

از دست دادن همه اینها

 

فکر کن...

حالا وقتش شده

دارن ازت دور میشن

1

2

3

.

.

.

 

حالا برگرد

فکر کن بهت فرصت دوباره زندگی کردن دادن

می خوای چه جوری زندگی می کنی

می خوای برگردی و چیکار کنی

کیو از همه بیشتر نگاه می کنی

 

من میگم  برگرد و برو با حرص و ولع مادرتو نگاه کن، مثل کسایی که مدتها است چیزی نخوردن

برگرد و فقط سعی کن

خوب باشی

خوب فکر کنی

همین

بقیه شو بسپار بخدا  برو جلو

هر کاری می خوای انجام بدی تو دلت به خدا بگو

خدای تو راضی

خودتو جای یه نفری که داره کار تو رو می بینه ببین

اگه درست بود یه بسم ا.. برو

و گرنه

 

یه قدم برگرد عقب دوباره شروع کن از یه راه دیگه یه جور دیگه

توکل کن تا راه دیگه رو پیدا کنی

 

 

به امید قدمهای درست تون

دوستای گلم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 10:45  توسط زیبا خانوم  |