تبليغاتX
زیبا هستم یه دختر اريايي
من از تبار پاك اریایی قشنگ ترين قصيده ي رهايي


زیبا هستم یه دختر اريايي










مقدمه:

يک تکه چوب خشک شده، بشقابي شکسته، لبه چاقوئي زنگ زده، حتي ناخن، دندان و قدرت بازو، ميتواند سلاحي مرگبار در دست انسان مهاجم برای غلبه بر ديگری، دزدی اموالش و به اسارت گرفتن مظلوم و خانواده اش شود. گفته ميشود که انسان و پسرعم تکاملي اش، شامپانزه تنها حيواناتي هستند که ميتوانند از شي، سلاح ساخته، و از روی حرص، و نه نيازو در دفاع از خود، با همنوع خود جنگيده و يکديگر را بقتل برسانند. هرابزاری، هر اختراع و اکتشافي از ابتدای خلقت انسان تا به امروز و شايد تا به ابد ميتوانسته و ميتواند در دست او ابزاری شود زندگي بخش و سعادت آفرين و يا سلاحي مرگبار و نابود کننده. از يک تکه چوب و يک تکه سنگ نوک تيز، تا باروت و بمب اتم.

پس قصد و نظر اين مطلب نه سلاح است و نه کينه و نفرت نسبت به آن. بلکه فهم قوه محرکه پشت سلاح است که آنرا بحرکت درآورده و مرگ مي آفريند. فهم خشونت وخصومت، نفرت وعصبيت است که جنگ ميآفريند و اضمحلال و نابودی.

از يک نظر در دفاع از ظلم و ظالم ميتوان گفت که اگر سلاح نبود، اگر ظلم و ظالم نبودند، اگر استثمار و استعمار، بهره و بهره کشي نبودند، تجمع ثروت نبود و اگر تجمع ثروت نبود، وقت آزاد، علم و کشف طبيعت و تمدن نبود. اگر جنگ و فتح و غالب و مغلوب و امپراطوريها نبودند، نزديکي ملل، رقابت ميان آنان، تجارت، انتقال علم، دانش و صنعت ميان آنان نبود و شايد هنوز انسان جزيره شده و بدور افتاده از يکديگر، همچون بوميان استراليا و آمريکا در قرن پانزدهم ميزيست و دنيا را هم بهمان سان ميديد. براستي اگر تعاليم برابری و عدالتخواهي پيامبران ابراهيمي را و بحثهای تمدن امروزی درخصوص حقوق بشر را با معجزه ای بميان آشوريان، بابليان، مصريان و يونانيان ميبرديم و اين ارزشها را به آنان تحميل ميکرديم ، چه بر سر علم و فلسفه و ارتباط بين ملل و تجارت و .. ميآمد و انسان امروزين در کجا بود؟ از اين نظر و ديدگاه شايد با تسيديدسThucydides(460-400bc) فيلسوف يوناني همنظر شده و به بند کشيدن و بکار کشيدن ضعيف توسط قوی را عين حق و عدالت دانسته[1]. و يا همنظر با نيچه مسيحيت و برابر خواهي و تحمل پذيری اديان ابراهيمي، ويا مارکسيسم و عدالت اجتماعي را ساخته و پرداخته برده ها جهت مقابله با برده دارها و زور مداران و دور کننده انسان از مدار و ذات طبيعي خودش بدانيم[2].

اين تهاجمي ترين نوع دفاع از سلاح و بکارگيری آنست. البته در دنيای امروز کمتر کسي حاضر است کمر همت در دفاع از استثمارو استعماربسته و به توجيه علني برده داری وحکومت ظالمانه بپردازد. امروزه بحث بر سر آزادی و حق و عدالت است، و دموکراسي و حکومت مردم بر مردم، و اگر هم جنايتي است، که هست و زياد هم هست، حتي جنايتي به بزرگي کشته شدن ششصد و پنجاه هزار تن عراقي بيگناه، بحث بر سر بد خواهي برای آنان و به توبره کشيدن اموالشان و خون سياه سرزمينشان، توسط شرکتهای آمريکائي نيست و توجيه اينهمه جنايت بر کناری ديکتاتوری و حلق آويز کردن اوست. امروز بمبهای ناپلم امريکائي-اسرائيلي برسر کودکان بيگناه لبناني به نام آزادی و حق دفاع از خود ريخته ميشود و مدافعان جنگ و خونريزی با وعده و وعيد دنيای بهتر و کم ظلمتر بيليونها و تريليونها دلار را بسوی زرادخانه های سلاحهای هسته ای و ستاره ای سرازير کرده وخون دهها و صدها هزار انسان بيگناه را در اينجا و آنجا با طرح يک قطعنامه و امضأ يک قرارداد و گاها" زير پوشش ملل متحد و بنام مردم، و با شعار صلح و آزادی و انسانيت ميريزند و شبانگاه با وجداني آسوده بخواب ميروند.

امروزه اسم مستعار سلاح و جنگ و مرگ، ديگر حق طبيعي غالب بر مغلوب و قانون جنگل نيست، بلکه پوش آن حق دفاع است و حفظ و حراست از خود و مال خود و شايد هم حتي کمک به مظلومان و ترويج قوانين انساني.

پس در ادامه اين بحث ازسخن درباره حق و ناحق، درست و غلط ، ميگذرم چرا که آنها بحثهائي هستند نسبي، نسبي به نسبت زمان و نسبت به محل. از بحث عقلاني و احساسي هم بنظر من چيزی عايد ما نميشود، چرا هيچيک جهاني نيستند. احساس وعقل و منطق مظلوم با احساس و عقل و منطق ظالم متفاوت است و مظلوم امروز ميتواند ظالم فردا باشد و بالعکس.

به نظر من اين بحث را فقط از يک منظر ميتوان دنبال کرده و به نوعي به نتيجه رسيد، و آن بررسي بکار گيری سلاح و اعمال خشونت از منظر فرهنگ است. به اعتقاد من اين فرهنگ هر ملت است که دست آخر درست و غلط ، و حق و ناحق يک امر را رقم ميزند و تعيين ميکند. به اين ترتيب من ميخواهم به سلاح، جنگ و خون ريزی از زاويه فرهنگ ايراني نگاه کرده و از آن منظر در حق آن داوری کنم. فرهنگي شامل فرهنگ ايرانيان باستان، ايرانيان مسلمان، و نو گرفته هائي از فرهنگ غربي. البته چون هميشه يکي از راههای شناخت يک پديده و جايگاه آن در فرهنگ، شناخت ضد آن و جايگاه آن ميباشد، در نتيجه در اين بررسي شايد بعوض بررسي جايگاه خشونت، جنگ و خون ريزی در فرهنگ خودمان، لازم باشد جايگاه Tolerance تحمل پذيری و مدارا، همزيستي مسالمت آميز با غيرو حل صلح آميز اختلافات در فرهنگ ايراني مورد تحقيق و نقد قرار گيرد.

دراين ميان نظر خودم خيلي ساده و روشن است. به اعتقاد من دايره (سلاح- خشونت- نفرت- سلاح) دايره ای است بسته، که تنها با محبت و بخشش و گذشت و تحمل گرائي باز ميشود. در نتيجه من با هر نوع بکار گيری سلاح مگر در مقابل تجاوز بيگانه مخالفم و نتيجه آنرا جز مرگ و نفرت و کينه، ميان هم کيشان و هم ميهنان هيچ نميدانم. حتي من معتقدم که سلاح در مقابل ديکتاتوری، زنگ زده و نابرا است. بقول آلبرت کامو (1913-1969) نويسنده فرانسوی، «هر انقلابي امروز، يا ظالم فرداست و يا مرتد.».

نگرش من به تاريخ و اجتماع و حرکت اجتماعي نه از بالا، بلکه از پائين است. من ديکتاتوری را يک پديده اخلاقي و در حد آدم و يا گروه بد و خوب نميبينم، بلکه آنرا يک حالت و موقعيت اجتماعي ميدانم، حالت و شرايطي که توده ها به آن درجه از آگاهي و ثروت نرسيده اند که حق خود را تشخيص داده و خواهان آن شوند، درنتيجه يک فرد و يا يک گروه ميتوانند ازاين غفلت توده ها استفاده کرده و حاکميت را بزور و يا به تزوير و يا به کمک اجانب در اختيار خود گرفته و زورمدارانه بر جامعه حکومت نمايند. در نتيجه من معتقدم که آزادی و دموکراسي را نميتوان از بالا به جامعه و ملتي هديه کرد. اين خود مردم هستند که بايد تغيير کرده، رشد کنند و آگاه شوند و حکومت را حق خود دانسته و خود حق خواهي خود کنند. وظيفه روشنفکر هم سلاح در دست گرفتن و پس زدن توده ها و قهرمان شدن و شهيد شدن نيست، بلکه بميان توده ها رفتن و آگاه کردن آنان (حتي بقيمت سختي کشيدن و کشته شدن مظلومانه) است تا که توده ها به آن نقطه رسند که خود رهبر خويش را انتخاب کرده و حق خود را به مدارا و يا بزور بستانند.

از آنجا که فرهنگ امروز ما آميخته ايست از فرهنگ ايراني – اسلامي با آميخته هائي وارداتي از فرهنگ غربي، من سعي ميکنم مطلب حاضر را در سه بخش تهييه و ارائه کنم. در بخش اول، با نگرشي به تاريخ قبل از اسلام، سعي مي کنم جايگاه محبت و مدارا، نيکي و بخشش، در مقابل سلاح و خشونت بخصوص خشونت در مقابل خودی را در فرهنگ ايراني خودمان بيابم. در بخش دوم بهمين موضوع از منظر اسلام، تعاليم آن و تاريخ آن نگاهي خواهم داشت و در بخش نهائي نگاهي به تاريخ معاصرمان و ورود فرهنگ خشونت و تقدس سلاح از غرب به کشورمان و جايگاه آن در ميان مردم.

بخش اول: تحمل پذيری و خشونت در فرهنگ ايرانيان باستان (ماقبل اسلام)

وقتي به امثال و الحکم دهخدا برای سلاح مراجعه ميکنيم، آنرا خالي از هرکلامي چه در ميان ادبا و چه در ميان مردم می يابيم. اما در مقابل کلمه خشونت به چند شعر و چند ضرب المثل بر ميخوريم که من آنها را در زير عينا" از امثال و الحکم نقل ميکنم:

«خشم چون تيغ و حلم چون زره است - تو مهي زان گزين که به است. (سنائي)»

«خشم را در دل مدارايرا که خشم - زير دامن در بلا دارد دفين

چون پشيماني چني از تخم خشم - خود مکار اين تخم وزواين بر مچين. (ناصر خسرو)»

«تن گور توست خشم مگير از حديث من - زيرا که خشمگير نباشد سخن پذير. (ناصر خسرو)»

«خشم و شهوت جمال حيوانست - علم و حکمت کمال انسانست. (سنائي)»

«خشم و شهوت مرد را احوال کند - ز استقامت روح را مبدل کند. (مولوی)»

و باز از امثال و الحکم: «خشمگير سخن پذير نباشد. خشم از آتش است بآب بنشانيد. سنت آنست که (درصورت خشم) اگر بر پای بود بنشيند و اگرنشسته بود پهلو بر زمين نهد و اگر بدين ساکن نشود با آب سرد ظهارت کند.»

باری تا آنجا که من ديدم و شنيدم و بياد ميآورم در فرهنگ باستاني ما سخني از خشم و خشم مقدس بميان نيامده و جمله ای در تقدس سلاح و خشم انقلابي در آن وجود ندارد[3]. (البته ممکن است من در اشتباه باشم و دوستي پيدا شود که نمونه ای آورده و مرا از اشتباه بدر آورد.)

در شاهنامه فردوسي صحبت از يک انقلاب و خشم در مقابل ظالم و حاکم آمده که بارها و بارها از جانب هواداران گروهای "انقلابي" مورد استفاده قرار گرفته است، و آن انقلاب مردم تحت فرماندهي کاوه آهنگرو فريدون برعليه ضحاک ماردوش است. گذشته از افسانه ای بودن شاهنامه و عدم انطباق اين واقعه با تاريخ نگاشته شده ايران باستان، در باب اين داستان صحبتهای بسياری شده، بسياری از آن به عنوان مجازی فرهنگي برای اعمال خشونت در مقابل خودی، و حتي تشکيل گروهای چريکي – انقلابي (جدا و مستقل از خواست و حرکت مردم) سود جسته و بزرگش داشته اند و بعضي هم به تحليل لغتي و شعري اش نشسته اند. اخيرا" مرحوم شاملو کل داستان را بزير سئوال برده و آنرا با شورش داريوش برعليه برديا يکي دانسته (ضحاک را معادل برديا و فريدون را داريوش دانسته). طبق نظر او برديا مغي مردمي بوده که خواهان بر افتادن امتيازات اشرافي و نوعي توزيع عادلانه ثروت ميان فقرا بوده است. برديا برادر و يا برادرنمای کمبوجيه، شاه ايران، در غياب وی حکومت را در دست گرفته و اصلاحات و رفورمهائی را بنفع فقرا در جامعه آغاز ميکند. بهمين علت خانواده های ثروتمند هخامنشي به کينه و دشمني بر عليه او برخواسته، بعد از مرگ کمبوجيه در مصر، داريوش را از ميان فرماندهان ارتش به شاهي انتخاب کرده تا برديا را از ميان بردارد. توجيه اين قيام بر عليه شاه، دروغين بودن ادعای برديا بر اينکه فرزند خشيارشاه است و به تقلب تکيه بر ارکه شاهي زدن وی ميباشد. باری چه اين داستان درست و چه غلط ، آنچه که برای من جالب و مهم است اينستکه فردوسي جهت توضيح اين قيام که سنخيتي با فرهنگ مدارا و ضد خشونت ما ندارد مجبور شده است، به درست و يا بغلط ، اولا" ضحاک را غير ايراني و از اعراب دانسته و در واقع قيام را از انقلاب و خشونت برعليه خودی به شورش بر عليه خارجي و تسلط خارجي تبديل نمايد. ثانيا" وی به اين هم اکتفا نکرده (چرا که شايد تا همين حدش کافي بود که بهانه ای شود برای قيام بر عليه ترکان غزنوی حاکم بر ايران در زمان خود وی.) اينجاست که داستان شکل افسانه ای بخود ميگيرد و ضحاک همدست شيطان و مار به دوش ميشود. مارهائي که روزانه بايد از مغز دو انسان تغزيه نمايند، بعبارتي ظلم ازحد انساني و عادی خارج شده و شکل غير قابل تحمل و ماورالطبيعه بخود ميگيرد. ثالثا" فردوسي تحمل پذيری مردم و کاوه آهنگر را در اين داستان نشان ميدهد و اينکه قيام در چه نقطه ای شکل مردمي بخود ميگيرد و مردم تا چه حد حاضر به پرداخت بها برای برقراری صلح و نظم در جامعه هستند و يا بايد باشند، در جائيکه روزانه مغز دو جوان خوراک مارهای روی دوش ضحاک ميشوند و کاوه پس از دست دادن تمام فرزندانش وقتي مغز فرزند آخرش هم قراراست طعمه مارها شود درفش طغيان را بر ميافرازد.

سعيدی سيرجاني در تفسير و تحليل اين داستان، بخصوص شرايط انقلاب، و اينکه زماني درست است که مردم آماده و مهيای آن شده باشند، صحبتهای فرانک مادر فريدون با وی و اينکه چه بر او و پدرش گذشته است را از شاهنامه نقل ميکند، فريدون پس از شنيدن سخنان مادر و بي عدالتيهای ضحاک به جوش و خشم آمده و ميخواهد دست به سلاح برده و خون ضحاک را بريزد. بقيه داستان را سيرجاني با کمک اشعار شاهنامه چنين نقل ميکند:

« فريدون بر آشفت و بگشاد گوش - زگفتار مادر بر آمد بجوش.

دلش گشت پر درد و سر پر زکين - به ابرو ز خشم اندر آورد چنين.

چنين داد پاسخ به مادر - که "شير نگردد مگر بآزمايش دلير.

کنون کردني کرد جادوپرست - مرا برد بايد به شمشير دست.

بپويم به فرمان يزدان پاک - بر آرم از ايوان ضحاک خاک.

اما فرانک، شير زني که در حکومت جاسوس پرور ضحاکي، جگر گوشه، خود را از خنجر دژخيمان محفوظ داشته است و برای حفظ جانش سالها رنج و دربدری کشيده و به نقش نجات بخش او در آينده اميدها بسته، پخته تر از آن است که ابلهانه با جان فرزند خود بازی کند و او را بي هيچ مقدمه و يار و ياوری به کام مرگ بفرستد، و اميد آينده را در دل حسرت زده ايرانيان بخشکاند.

زن در مقام مرشدی دل آگاه و رهبری خردمند، از يکسو سلطه قهر آميز ضحاک را ميبيند و دژخيمان خونخوار و ديو بچگان قهارش را، و از ديگر سوی فرزند اندک سال خود را يکه و تنها، بي هيچ آلت و عدتي. زن دانا، با اين دقيقه ظريف اجتماعي آشناست که خشم و خروش مردم نقطه غلياني دارد و خلاف رای خردمندان است، پيش از رسيدن آن لحظه حساس تاريخي بر حکومت جباران شوريدن و جان پاکان را بي هيچ حاصل فدا کردن و بر خشم و خشونت خونخواران افزودن.

بانوی خردمند ايران در نهايت روشن بيني فرزند را از هر اقدام نابجای نا بهنگامي باز ميدارد، و اين يکي از جلوه های هوش و خرد زنان است در شاهنامه فردوسي.

بدو گفت مادر که اين رای نيست - ترا با جهان سر بسر پای نيست.

جهاندار ضحاک با تاج و گاه - ميان بسته فرمان او را سپاه .

چو خواهد، زهر کشوری صد هزار - کمر بسته او را کند کارزار.

جز اينست آيين پيوند و کين - جهان را به چشم جواني مبين .

که هر کو نبيد جواني چشيد - به گيتي جز از خويشتن را نديد.

بدان مستي اندر دهد سر بباد - ترا روز جز شاه و خرم مباد .»

در ادامه داستان پس از آماده شدن شرايط اجتماعي برای قيام و سپردن فرماندهي قيام از طرف مردم و نماينده آنان کاوه آهنگر به فريدون، صحنه آخر يعني نبرد فريدون با ضحاک هم جالب و نقل کردني است که باز روحيه ايراني ظاهر ميشود و حتي در مقابل ضحاک خون آشام، اين بخشش و عفو است که حاکم ميگردد و نه انتقام و خون کشي. داستان چنين ادامه مييابد:

« ز بالا چو پي بر زمين نهاد - بيامد فريدون بکردار باد.

بدان گرزه گاو سر دست برد - بزد بر سرش، ترگ بشکست خرد.

با نخستين ضربه کلاه خود ضحاک در هم ميشکند و فريدون آماده فرود آوردن ضربه نهائي است که:

بيامد سروش خجسته دمان - "مزن – گفت – کو را نيامد زمان.

هميدون شکسته ببندش چو سنگ - ببر تا دو کوه آيدت پيش، تنگ.

به کوه اندرون به بود بند اوی - نيايد برش خويش و پيون اوی.»[4]

به اين ترتيب فرهنگ ايراني حتي حاکم جباری چون ضحاک، يک خارجي که با تزوير بر کشور حاکم شده، با شيطان ساخته و روزانه مغز دو جوان را خوراک مارهای دوش خود کرده است را نه اعدام بلکه درکوه زنداني ميسازد. ( اين کجا و جشن برای مرگ اين و آن بر پا کردن و بمب در مقابر اين و آن گذاشتن کجا؟)

جهت درک موضع فرهنگ ايرانيان باستان درمقابل سلاح و خشونت، ما بايد به مطالعه تاريخ و حداقل آن بخشي از تاريخ که به ما رسيده است بازگشته و با بررسي آن به چند و چون برخورد ايرانيان با اين مقوله پي ببريم. در اين ميان تاريخ هخامنشي مهمترين و اصليترين است، چرا که نقطه آغاز حرکت ايرانيان است، نقطه ایست که آنها حرکت تاريخي خود را بعنوان يک ملت متحد آغاز و سنگ بنای آنرا بر خاک کشور نو پای خود استوار ساخته اند. هنوز فرهنگ و خواست مليشان با فرهنگهای ديگر آميخته نشده، ميدانند چه ميخواهند و اصالت در چيست و بر آن استوار هستند. بحث هجرت از شمال کشوربه خاک فلات ايران با يک آرمان و هدف مشخص و وحدت حول آن است. در اين ميان من از تاريخ ماد ها هم ميگزرم، گرچه که در آنهم گفتني بسيار است. به چند دليل: اولا" که از تاريخ مادها خيلي کم ميدانيم که بتوانيم قضاوتي درست درباره آنها داشته باشيم. ثانيا" حکومت مادها را نميتوان به تمام ايرانيان ربط داد، چرا که وحدت کامل بين اقوام مختلف ايراني (مادها – پارسها و پارتها ) هنوز حاصل نشده و نميتوان از ايرانيان بعنوان يک ملت با يک هدف و خواست واحد و مشخص ياد کرد. متاسفانه با حمله اسکندر به ايران و سوزاندن کاخ سلطنتي هخامنشي و کتابخانه عظيم آن و بدنبال آن حکومت 80 ساله سلوکيان يوناني بر خاک ما و دشمني آشکار ايشان با فرهنگ و تمدن ايراني، بسختي جز معدود سنگ نبشته ها در اينجا و آنجا (که از بين بردنشان برای يونانيان دشوار بوده است،) مدرک و نبشته ای از خود ايرانيان برای مطالعه بجا مانده است. لذا ما چاره ای نداريم مگر مراجعه به اندک نوشتارموجود در تورات[5]، بعضي سنگ نبشته های کشف شده درايران، عراق و مصر و عمدتا" نوشتارهای تاريخ نويس يوناني، هرودوت که دشمني وی به دليل جنگهای يونان و ايران در زمان وی، آشکار و قابل فهم است. علي رغم اينکه وی نه ميخواسته و نه شايد ميتوانسته حقايق را درباره فرهنگ و تاريخ ايران بيان کند، با اينحال در جابجای نوشتار وی ميتوان به بعضي از حقايق پي برد[6].

اولين نکته در خصوص برخورد ايرانيان با خشم، جنگ، خونريزی و سلاح را ميتوان در لابلای اعتقادات زرتشتي آنان پيدا کرد. ايرانيان که همچون ساير اقوام آريائي، چه خويشاوندان هندی آنها و چه اروپائيها، قبل از مهاجرت به خاک امروز ايران معتقد به خدايان متعدد، شامل خدايان خوب و بد بودند، بعد از مهاجرت و بعداز زرتشتي شدن خدايان بد را منجمله خدای جنگ را که تا مسيحيت يعني حدود 600 سال پس از يکتاپرست شدن ايرانيان، در ميان روميان و يونانيان و ساير اقوام اروپائي جاه و منزلتي داشت و هنوز هم در ميان هنديان از خدايان بزرگ بشمار ميرود را نفي کرده و وجود او را منکر شدند[7]. ايرانيان زرتشتي ديوان را از مقام خدائي بزير کشيده و به آنها به منزله، قوای ناديدني قهاره برخورد کردند. ديوها هنوز در ميان هنديان تحت عنوان ديوا Devas محترم هستند و در ميان اروپائيان هم تا زمان مسيحيت محترم و قابل ستايش بودند و بعد از آن بود که لغت ديو تبديل به demon و devil شد و معادل لغت شيطان درفرهنگ ابراهيمي گرديد.

نکته مهم اينستکه در ميان صدها و بلکه هزاران خدائي که آريائي ها داشتند، ايرانيان زرتشتي تحت تعاليم زرتشت، تنها اهورا، خدای بزرگ و آفريننده و مزدا خدای خرد را خدای واقعي و در واقع يکي دانسته و يکتاپرست شدند (جايگاه خرد و تعقل درفرهنگ ما).

ايرانيان معني قرباني (بمعني خون ريختن و کشتن) را هم با نفي خدايان بد که اکثرا" قرباني، برای راضي کردن آنان و فرو خوردن خشمشان بود، عوض کرده و به آن معني جديدی دادند. قرباني معني شراکت مال خود با فقرا برای رضاي خدا را پيدا کرد و از شکل کشتن حيوانات و بعضا" حتي انسانها (که تا قرنها بعد هنوز در بين تعدادی از اقوام ديگر باقي مانده بود.) خارج شده و شکل گياهي و خوراکي بخود گرفت. (مثل شله زرد و يا سمنو که هنوز هم در ميان ايرانيان متداول است.) در واقع کشتن حيوانات بعنوان قرباني توسط زرتشت حرام شد و تنها بعد از مسلمان شدن ايرانيان رسم قرباني حيوانات در ميان ايرانيان متداول گشت[8].

زرتشتيان دوران هخامنشي (که عقايدشان تا حدودی متفاوت از زرتشتيان دوران ساساني است.) معتقد بودند که شش فرشته مسئول نظم جهان هستند. نام و مسئوليت اين شش فرشته خيلي مهم است بخصوص وقتي که اين ايده را با ايده همزمان يونانيان و مصريان و روميان مقايسه ميکنيم که معتقد به سرنوشت دنيا دربند جنگ خدايان متعدد بودند. در واقع حتي اهريمن در نزد زرتشتيان دوران هخامنَشي اصالت خدائي نداشته، نيروئي غير مادی بوده که تنها از طريق نفوذ در انسان ميتوانسته در جهان ماده حضور يابد و بد را حاکم سازد. به اين ترتيب ايرانيان معتقد به اصالت خوبي، صلح و عشق و دوستي، و ناپايا بودن و اصالت نداشتن جنگ، خشم، ظلم، قهر و بدی بوده اند.(انديشه پيروزی نهائي خوب بر بد: بحث و ايده ساوشانت Saoshyant نجات دهنده که از زن باکره ای متولد خواهد شد و بدی را در دنيا برای هميشه نابود ميسازد، بنا به نظر بعضي از محققين، از دين زرتشتي وارد فرهنگ يهود شد و به مسيحيت ختم گرديد. ايده ايست که بين بدی و خوبي اصالت را به خوبي ميدهد و به اين ترتيب بدی را خوار و موقتي ميسازد.)[9]

اسامي شش فرشته عبارت بوده اند از: 1- فرشته حقيقت Asha 2- فرشته فکر خوب Vohu Manah 3- فرشته کشورKshathra 4- فرشته وفاداری و عشق Armaiti 5- فرشته سلامتي و کمال Haurvatat 6- فرشته جاودانگي و ابديت Ameretat به اين ترتيب ايرانيان زرتشتي معتقد بوده اند که با چنين صفاتي و قوای حاکم بر اين صفات است که نظم و صلح در دنيا حاکم ميشود و انسان به خوشبختي ميرسد[10]. نکته قابل تعمق اختلاف بين اين اعتقاد و اعتقاد ساير ملل اروپائي همزمان و ماقبل و مابعد اين دوران است. تفکری که هنوز در جهان جاری است که با زور و سلاح و کشتار ميشود نظم و خوشبختي را حاکم گرداند! بي دليل نيست که اسکندر در نفي ايرانيان و اخلاقيات آنها، ايشان را دارای اخلاق زنانه ميداند که بجای "مردانه" روبرو شدن با مخالفين و حل اختلافات در ميدان نبرد (که تا قرون وسطي در اروپا به شکل دوئل متدوال بود)، دوست دارند حدالمقدورمسائل را بهنگام صرف خوراک و نوشيدني و با حرف زدن حل وفصل نمايند.[11]

کورش در تاريخ ما، نه تنها اولين شاه کشور متحدی بنام ايران است و کسي است که اقوام ايراني را در فلات قاره ايران متحد کرده و آنها را به افتخار و شکوه رسانده است. (نه با فتوحاتشان، بلکه با درسهای اخلاقيشان به ساير ملتها و گذاشتن سنگ بنای صلح و برابری و دوستي و احترام به حقوق بشرو ..). بلکه وی را ميتوان اولين سخنگوی مردم ايران در بيان آرمان و هدف مشترک تاريخيشان در هجرت به فلات قاره ايران و اصالتهای فرهنگي ايشان دانست. کتيبه های باقي مانده از کوروش در بابل و ترجمه آنها در تورات و ذکر بعضي از آنها در تاريخ هرودوت دال بر اين مدعا است. کوروش اولين پادشاهي است که برای جنگ خود با ساير اقوام معتقد به دليلي معنوی و انساني است. (بجای حق قوی،جنگ برای به برده کشيدن ساير اقوام چون بابلي ها، يوناني ها و رومي های و يا برای کسب غنائم چون آشوريان.) اينکه در نتيجه فتوحات وی سرزمين تحت حاکميت ايران چندين برابر شد و وی توانست بزرگترين امپراطوری را تا آنزمان پديد آورده و ثروت و امکانات زيادی را نسيب ايرانيان سازد، با فهم زمان و نقطه تکاملي جوامع در آنزمان قابل فهم و درک است، اما مطلب قابل تعمق، دليل وی برای جنگ و حمله است که در آنزمان بيسابقه بوده و هنوز هم ميتواند راهنمای ابرقدرتها در اهميت مشروع بودن و قانوني بودن جنگ و خونريزی باشد. وی نابو نائيد Nabu - naid حاکم بابل را حاکمي ظالم مينامد که با ظلم و «شمشير» حکومت کرده، راه را (احتمالا" برای مالياتهای سنگين) بر روی بازرگانان مي بسته، زمين و وسائل کشاورزی را از کشاورزان ميگرفته، اجازه ميداده که چشمه ها خشک شوند و جويهای آبياری خراب گردند، آب به هر سوی رفته و خانه مردم را خراب نمايد، بيگناهان را زنداني ميکرده و شورای شهر را تعطيل نموده، پناه گاهي برای هيچ مظلومي باقي نگذاشت، شادی از شهر خارج شده و انسانهای ديگر و خدايانشان برده وی شده بودند. در اين خطبه مطلب مهم اينستکه وی بجای تحميل زبان خود بر بابل، دستور ميدهد که مطالب به چند زبان نوشته شوند که هر کس با استفاده از زبان خود آنرا خوانده و فهم کند (اينهم نکته مهمي در تاريخ است که برای اولين بار؛ رابطه را از شکل غالب و مغلوب و حاکم و محکوم خارج کرده و کوروش سعي ميکند با ملت مغلوب، بشکل برابر و در جهت پاسخگوئي به آنان در قبال کرده خود صحبت کند.). کوروش، بجای خود را خدا خواندن (همانند اسکندر دويست سال بعد که در مصر خود را فرزند زئوس خدای بزرگ خواند. و يا آمپراطورهای رومي و فرعونهای مصری) و يا حاکم کردن خدای ايران که رسم غالب آنزمان بوده، در آنجا با مراسم بابلي ها به عبادت خدای آنان مردوک رفته و مشروعيت حاکميت خود را خواست مردم بابل (بدليل عدم مقاومت ايشان و فتح آنجا بدون جنگ و خونريزی) و خدای آنان مردوک ميداند. وی نه تنها کسي را به بردهگي نميگيرد، بلکه برده های ساير ملل در بابل را آزاد ميکند که با خدايانشان به سرزمين اجدادی خود بازگردند، وی به يهوديان قول پرداخت هزينه برگشت به سرزمينشان و ساخت معبدشان را ميدهد. (قولي که بعد از وی توسط داريوش پس از پيدا شدن قولنامه کوروش به قوم يهود عملي گرديد.)[12]

به اين ترتيب کورش شايد اولين پادشاه در تاريخ است که برای جنگ و خون ريزی معيار عقلي و انساني قائل ميشود، و برای مغلوب حق تعيين ميکند. کما اينکه در خطبه خود مينويسد که وی اجازه نداد در سومر و اکد با مردم بد رفتاری شود و ورودش به بابل بدون خون ريزی بوده است و شهر پس از دوازده روز به حالت عادی باز گشته است. (اين همان عراقي است که امروز پس از چند سال از حمله آمريکا به آن، نه تنها به حالت عادی باز نگشته بلکه وضعش روز بروز بدتر هم ميشود! مقايسه برخورد کوروش با مردم بابل، در آنزمان، و نه به ادعای ما ايرانيان بلکه بنا به نوشته های ديگران و حتي دشمنان ما، با برخورد امروز آمريکا با همان مردم بسيار آموزنده است، بخصوص برای ما ايرانيان که گاها" خود و اصول خود را فراموش کرده و دنباله رو غير ميشويم.)

کوروش وظيفه خود را ايجاد نظم و صلح ميدانسته، و بهمين دليل لغت ارتش ايران هم بجای ريشه داشتن در بازو و سلاحArm , Army ريشه در نظم دارد و از لغت Artalasha بمعني نظم مشتق شده است که در نقطه مقابل Drug بمعني هرج و مرج و بينظمي است. نکته مهم ديگر اينستکه ايرانيان در آنزمان معتقد به پليس داخلي (استفاده از خشونت و ترس) برای برقراری حفظ نظم ميان مردم نبوده اند و قوای نظامي در ميان خود ايرانيان قدرت قهاره نداشته است و مسائل با قول و قرار داد، در صلح و صفا، حل و فصل ميشده است. و بهمين دليل مينوی(روح معنوی) قول و قرار داد، مهمترين و مقدسترين مينوها در فرهنگ ايراني بوده است[13].

وقتي مقبره ساده و بي آلايش کوروش (و همچنين مقابر داريوش و ساير شاهان ايراني) را با مقابر عظيم مصريان و ساير ملل که با به برده کشيده شدن صدها هزار انسان مادی شده اند،(که درهمانزمان هم قابل رويت و قابل تقليد بوده اند.) مقايسه ميکنيم به عمق انطباق فرهنگ و اخلاقيات ايرانيان در آنزمان با انساني ترين ارزشها و اصول امروزين بشريت پي ميبريم. در همين جا بايد تاکيد کرده و متذکر شوم که من معتقد به فرد و خوب و يا بد بودن و قهرمان کردن کوروش نيستم. هر ملت و فرهنگي ميتواند مولد انسانهای خوب و قهرمانان اخلاق باشد و بالعکس توليد کننده هيتلر و استالين و چنگيز و .. باشد. ملت ما هم در مقابل کوروش مولد انوشيروان هم بوده که زنده درخاک کردن مزدکيان را عين عدالت ميدانسته و يا شاپور که از کتف سوراخ شده اعراب طناب رد کرد. من مفقتخر به کوروش نيستم، بلکه به فرهنگ بکار گرفته شده در خطبه وی در بابل با توجه به معيارها و شرايط آن زمان افتخار ميکنم. به مردم و فرهنگي که برای راضي کردن آنان جهت اعمال خشونت لازم به آوردن چنين دلايلي بوده است. درهمان دوران فرهنگ يونان و روم برخورد ديگری را از حکام خود طلب ميکرده اند و شايد اگر کوروش شاه و کشور گشای آنان بود همچون همورابي و امپراطورهای رومي بجای بحث از مردم بابل و ظلمي که به آنها ميرفته صحبت از کشتار خود و غنائم بدست آمده و تعداد بردگان گرفتار شده ميکرد و با توزيع غنائم ميان خودی ها آنها را از خود خشنود مينمود. همين که کوروش مجبور بوده که برای ملت خود دليل انساني برای حمله به بابل بيآورد و اثبات کند که آنان تحت ظلم بوده و ورود وی به بابل بدون خونريزی و بر هم زدن نظم بوده است و بر اساس قياس انتظارات ساير ملل، با مردم خود، احساس ميکند که بايد برای آنها هم دليل بيآورد (مستقل از اينکه نيت و قصد فردی وی چه بوده است.) حکايت از فرهنگ غني ايرانيان در آنزمان ميکند. (که نزديکترين زمان به طينت و اصل آنها و در نتيجه حقيقي ترين است)، و گويای ارزشهای آنانست. خطبه کوتاه کوروش بر روی مقبره اش چنين است: "آينجا من خفته ام، شاه شاهان، ای انسان که از اينجا گذر ميکنی، من کورشم، که امپراطوری برای پارسها آوردم و شاه آنانم، به من دشمني و حسادت نکن،همچنين با قبرم.» باغ اطراف مقبره وقف نگهداری از قبر و محل حقوق نگهبان آن ميشود.[14]

اگر کوروش وظيفه خود و ملت ايران را به نظم کشيدن دنيا ميدانسته، داريوش خود را طراح قانون و حاکم کننده آن در ميان ملل تابعه و قضاوت و داوری ميان آنان بر اساس قانون واحد و نه خواست شخصي و حکومت زور ميداند. دقت و گستردگي موضوعات اين قوانين تا آن حد بوده که في المثل در مورد حق پزشگي آمده که اگر مداوای پزشگي حداقل منجر به مرگ سه نفر شود، حق کار او گرفته ميشود و اگر باز او بيماران را مداوا کند و بيماری بميرد، آن مرگ حکم قتل دارد و پزشک بعنوان قاتل قضاوت خواهد شد. در مورد تجاوز آمده که جان بچه حرامزاده بايد حفظ شود(برخلاف رسم بعضي از ملتها در آنزمان که بچه حرامزاده را ميکشته اند.) و اگر بچه بميرد، مادر وی و پدر مادر مجرم و مقصر محسوب ميشوند. اگر مرد متجاوز بچه را حمايت نکند و بچه بميرد، مرد مقصر است. (توجه شود که در آنزمان قانون داريوش بيشتر متوجه و نگران حال کودک بوده تا برخورد با مسئله تجاوز و سنگسار کردن اين و آن!) در بخشهائي ديگر از اين قانون، مجازات تقلب در اوزان، دزدی، شهادت دروغ، مزاحمت در کسب و کار، مجروح کردن ديگری، تقلب، .. آمده. اما بدترين مجازات برای قاضي ناعادل در نظر گرفته شده است. برای مثال هرودوت نقل ميکند که قاضي ای بنام سيسامانس که رشوه گرفته و حکم بر جرم بيگناهي ميدهد از وسط به دو نيم شده و از پوست بدنش چرمي برای صندلي ديگر قضات ساخته اند.[15]

داريوش در 520 قبل از ميلاد مسيح قانون خود را بر تمامي امپراطوری خويش بطور يکسان حاکم ميکند. (توجه شود که هنوز که هنوز است انسان بدرجه ای از رشد نرسيده که قانون را خوب و يا بد بر خودی و ناخودی بطور يکسان حاکم کند. في المثل آيا آمريکا حاضر است حق و حقوقي را که برای شهروندان خود قائل ميشود برای ساير شهروندان کشورهای ديگر هم قائل شود؟ آمريکائيان وقتي فيليپين و يا کوبا و يا هائيتي را فتح کردند، حاضر نشدند آنها را همچون هاوائي و آلاسکا، بعنوان ايالتي از ايالتهای خود بپذيرند، چرا که در اينصورت مجبور بودند قوانين حاکم در آمريکا را در آن سرزمينها جاری سازند. کما اينکه هنوز که هنوز است امريکا حتي حاضر نيست قوانين کنوانسيون ژنو را در گوانتاناموبي در خاک کوبا که از آنزمان تا کنون در چنگ آمريکاست، حاکم سازد!)

داريوش در خطبه خود مينويسد: «با خواست اهورامزدا قانون من بر اين سرزمين حاکم شد. » «خيلي چيزها که بد گشته بودند را من خوب و درست کردم، مردمي بودند دشمن و کينه دار نسبت به يکديگر، مردان آنها يکديگر را ميکشتند، به خواست اهورامزدا من آنها را بدرست رهنمون شدم، تا آنها يکديگر را نکشند، هر کس در جای خود قرار بگيرد، و ترسان از دادگری. تا مرد قوی، ضعيف را نکشد و زخمي نکند. عدالت را در حق يتيم و بيوه مراعات کنند، ...من راستي و درست را دوست دارم و از نادرست متنفرم. من کسي نيستم که خشمگين شوم و در مقابل هرکس که بخواهد قلب مراخشمگين کند، من خود را کنترل خواهم کرد. من در قضاوت بيطرفم، خوب را پاداش ميدهم و بد را مجازات ميکنم. آنچه که فردی بر عليه فرد ديگری گويد مرا راضي نميکند تا زمانيکه دلايل و شهود وی قانون را راضي سازد. سرف[16] به حقوق شهرنشينان تجاوز نکند و شهر نشينان به حقوق سرفها. اي انسانها اين حکم اهورامزداست، از آن انزجار نداشته باشيد، از درست منحرف نگرديد، از حق خارج نشويد و بر آن شورش نکنيد.....»[17]

وی در پايان خطبه اش جانَشينانش را نصيحت ميکند که از دروغ دوری گزينند، وی اهورامزدا را بشهادت ميطلبد که وی بحق هيچکس چه فرد قوی و چه سرف تجاوز نکرده و خشونت از خود نشان نداده.کلمات پاياني خطبه وی هم جالب است. او مينويسد: «آيا باور ميکني به آنچه که من انجام داده ام؟ حرف حق خودش با مردم صحبت ميکند و به آنها ميرسد.اگر تو اندرزهای مرا واژگونه و از ديدار پنهان نکني، و آنها را به مردم برساني، در اينصورت اميدوارم که اهورامزدا دوستت باشد، روزت بلند و نسلت پرشمار و باقي ماند، اما اگر تو اين خطوط را پنهان سازی و مخدوش، اميدوارم که اهورامزدا تو را کشته و خانه ات را خراب کند.» (تاکيد و اهميتي که وی برای رسيدن پيامش به نسل بعدی قائل است، که ايرانيان هدف تاريخي حرکت خود و معيارها و اصول خود را فراموش نکرده و در وادی مصلحت گرائي، متمايل به عادات بد ديگر اقوام زمان خود نشوند. نفرين مرگبار وی درباره کسي است که لغات و فرهنگ خوب بجا گذاشته شده برای مردم را به بازی گرفته وآنها را معکوس نمايد.)

باز ميخواهم تاکيد کنم که منظورمن از نقل خطبه داريوش، حرکت معموله روشنفکران در بزرگ کردن و خوار کردن حکام و همه چيز را وابسته به آنان ديدن نيست. بحث من نگاه به بالا و تمامي تغييرات را از بالا ديدن هم نيست. افتخار به فرد نيست، بلکه افتخار به حرف است و کلام. افتخار به فرهنگي است که در آنزمان و آن شرايط چنين کلامي را ميپسنديده و شاه را بخاطر رضايت مردم از خود مجبور به بيان چنين کلامي ميکرده. ما برای فهم فرهنگ مردم خود در آنزمان و اينکه شاهان برای توجيه اعمال خود مجبور بوده اند چگونه با مردم سخن گويند، چاره ای جز بررسي گفتار شاهان که تنها اسناد بازمانده تاريخي است نداريم. هدف ما شناخت فرهنگ و ارزشهای آنزمان است. داريوش همچون کورش ممکن است في الواقع آنطور که در تورات و حتي تاريخ هرودوت آمده از انسانهای برازنده آندوران بوده باشد، و ممکن است که خير هر دو اين خطبه ها تزويری از جانب کوروش و داريوش بخاطر راضي کردن ايرانيان بوده، مهم اينستکه معيار خوب و بد ايرانيان در آنزمان چه بوده و حکام آنوقت چگونه با ملت خود سخن ميگفته اند. شايد بتوان در آينده اين خطبه داريوش و قبل از وی خظبه کوروش را در مقابل نوشتار ديگر جهانگشايان آن زمان و حتي چندين قرن بعد از آنها گذاشته و همگان را بر نجابت و انسانيت، ضد خشونت و جنگ بودن و تحمل پذيری ايرانيان آندوران به قضاوت بگيريم. بي دليل نيست که بيانيه کوروش را امروزه جهانيان اولين بيانيه حقوق بشر دانسته و آنرا زيور سازمان ملل کرده اند. کاش جهانيان بجای کوروش، فرهنگ و مردمي که کوروش در آن ساخته شد را شناخته و آنانرا بر جای راستين خود مينشاندند.

برابری در مقابل قانون هم شايد يکی از ابداعات ايرانيان باشد. هردودت در اهميت و محکمي قوانين ايرانيان با تعجب ميگويد، ايرانيان آنقدر بر قوانين خود پا برجا هستند که حتي شاه نميتواند بر خلاف آن عمل کند.

ايرانشناسان متفق القولند که ايرانيان شايد از نادر اقوامي بوده اند که حق ديگر ملل را در حفظ فرهنگ، زبان و مذهب خود به رسميت شناخته و دستوری برای انتقال دين و فرهنگ خود به ديگران نداشته اند. اين در حالي است که فرهنگهای همزمان، مثل فرهنگ يوناني و يا رومي خود را فوق ديگران دانسته و بقيه را بربر ميدانستند که بايد متمدن شوند[18]. انديشه ای که حتي امروزه در غرب حتي بعضا" در ميان انديشمندان آنان وجود دارد و تغيير ديگران و مثل خود کردن آنان تحت عنوان متمدن کردن ساير ملل را وظيفه خود دانسته و از آن تحت عنوان «باری بر دوش انسان سفيد پوست » ياد ميکنند[19]. امروز که به تاريخ نگاه ميکنيم شايد از اينکه چرا ايرانيان مذهب و فرهنگ خود را به ساير ملل تابعه تحميل نکردند متاسف شويم، چرا که اگر ايرانيان همچون روميان اعتقادات و ارزشهای خود را به ديگر ملل تحميل ميکردند، امروزه حال و روز ملل مشرق زمين و شايد حتي دنيا به گونه ای ديگر بود و شايد ما بعدها دچار ضد حمله های فرهنگي نميشديم. اما اگر ايرانيان اين ميکردند ديگر نميتوانستند مدعي فرهنگ مدارا و ضد خشونت و احترام به حقوق برابرساير ملتها شوند.

اگر کورش نظم دهنده بود و داريوش آورنده قانون، خشيارشاه فرزند داريوش ميخواست که بعنوان سازنده در تاريخ از او ياد شود. از همين روی به ساختن شهرها پرداخت، اما بقول کاترين کبير روسيه، امپراطوری مرز ندارد و اگر بزرگ نشود نابود ميگردد. توقف کشور گشائي توسط خشايارشاه و ميل وی به آباداني سرزمين تحت حکومتش، در دنيای آنروز علامتي از ضعف شاه و ايرانيان دانسته شد و يونانيان را تحريک به حمله و تجاوز به ايران کرد. درگيريهای يونانيان در مرزهای غربي کشور(مرز آسيا و اروپای امروزی در ترکيه) و تحريک آتن در شورش شهرهای مرزی تحت سلطه ايران باعث شد که خشايارشاه سازندگي را متوقف کرده و به يونان اروپا لشگر کشي کند. در اينجاست که شاه سازنده در تاريخ يونان به شاه خراب کننده و سوزاننده معروف ميشود. اينکه چه چيز را خشيارشاه سوزانده، يک شهر را و يا يک معبد را؟ درست معلوم نيست، چرا که اين فقط در تاريخ يونان آمده و آنهم بيشتر بعد از سوزاندن تخت جمشيد توسط اسکندر پرداخته و بزرگ شده است، تا بلکه جنايت اسکندر کوچک بنمايد. آنچه مسلم است اينستکه طبق قول خود يونانيان محلهای سوخته شده از قبل از آن خالي از سکنه شده بودند، وشايد سوزاندن اين شهرکها، (پلاتيا و تسپيا) يک تاکتيک نظامي بوده که بعد از پيشروی خشايارشاه دوباره پايگاهي برای حمله از پشت به وی نشوند، و شايد هم في الواقع شاه سازنده ايران خلق و خوی ايراني خود را فراموش کرده و با غربيان آن کرده که قرنها آنان با ملتهای ديگر کرده بودند و هنوز هم ميکنند. و از روی خشم شهرکهای آنها را سوزانده است. اما نکته مهم اينستکه در طي نزديک به هزار سال امپراطوری ايران در دوران هخامنشيان، اشکانيان و ساسانيان اين تنها نمونه ايست که تاريخ نويسان غربي که از آنروز تا به امروز اکثرا" تاريخ ايران را با کينه خاص نقل کرده اند، ذکر شده است.

بر خورد يونانيان با شهرهای فتح شده و حتي جنگهای شهری ميان خود آنان و کشت و کشتار مابين خودشان، واينکه چگونه پس از حمله به يک شهر، آن شهر را خراب کرده و مردم آنرا به اسارت ميگرفته اند تا کارهای يدی آنها را انجام دهند قابل بررسي و مقايسه با برخورد ايرانيان در همانزمان است. درواقع برای يونانيان تنها کار آبرو مندانه، سربازی وجنگندگي بوده است.

اخيرا" شايد برای نخستين بارتری جونز يک تاريخ نويس غربي جرات کرده و کلمه بربريسم رومي و يوناني را بزير سئوال کشيده و مقايسه ای بين برخورد تمدن ايران و تمدن رومي با ساير ملل تابعه و خشونت گرائي و قتل و غارت بعد از جنگ کرده، تا نشان دهد که با معيارهای امروز، چه تمدني بربر بوده و چه فرهنگي متمدن. وی در کتاب خود بيانيه های کوروش و داريوش را نقل کرده و برخورد کشورگشايان ايراني را در مقابل روميها به مقايسه گذاشته. ايرانيان نه تنها حکم به ساخته شدن معبد سوزانده شده يهوديان توسط آشوريان را ميدهند، بلکه هزينه ساختن آنرا نيز از بودجه کشوری خود ميپردازند. در مقابل روميها همانند، آشوريها، اين معبد را سوزانده و با خاک يکسان کرده و قوم يهود را مجبور به کوچ ميکنند. داستان سوزاندن و خراب کردن شهرهای کارتاژ توسط روميان، نسل کشي آنها در فرانسه و ... بسيار خواندني است. در اين نقطه است که انسان فهم ميکند که تا چه حد قوم ايراني متنفر از خشونت و خونريزی بوده و روميان شيفته و مبلغ آن. تری جونز مينويسد: « در جائيکه روميها بدنبال رومي کردن ملل مغلوب بودند، ايرانيان به فرهنگ ساير ملل کاری نداشته و رسوم آنها را محترم ميدانسته اند» (تحمل پذيری ايرانيان) وی برای اثبات مدعي خود به نقشهای تخت جمشيد اشاره ميکند که هر ملتي با لباس محلي خود در آن به تصوير کشيده شده اند، به اينکه کتيبه ها به چند زبان نوشته شده اند که هر کس با زبان خود آنرا خوانده و بفهمد، حتي به نوشتار هرودوت درباره سربازان ارتش ايران اشاره ميکند که سربازان هر قوم در اين ارتش بزرگ با لباس محلي خود ظاهر ميشده اند. يعني حتي در ارتش لباس متحد الشکل ايراني اجباری نبوده و هر ملتي لباس متحد الشکل نظامي - ملي خود را داشته. (توجه شود که معيارهای تمدن و تحمل پذيری معيارهای قرن بيستم و نه حتي 18 و 19 است. عدم تحميل زبان، دين و فرهنگ خود به ديگران و آزاد و برابر دانستن انسانها با يکديگر، عدم تمايز نژادی و مذهبي .. حقوق زنان، کودکان و کارگران[20] و .. ) وی مدعي است که حتي زنان در ارتش ايران حضور داشته و لباسي متحد الشکل با مردان و حقوق برابر داشته اند. [21]

در تاريخ هخامنشي، تاريخ نويسان از سه شورش ايراني بر عليه ايراني ياد کرده اند. البته نبايد فراموش کرد که درباره چه دوره ای از تاريخ داريم صحبت ميکنيم، از دوره ايکه طي فاصله از يک نقطه امپراطوری ايران به نقطه ديگر چندين ماه طول ميکشيد، امپراطوری ای که حتي با سيستمهای ارتباطي امروزی کنترلش بسيار دشوار و شايد غير ممکن باشد (از شرق به چين و از غرب به ليبي و يونان و دريای مديترانه و از شمال دريای سياه و از جنوب به خليج فارس منتهي ميشده است.) از زماني سخن ميگوئيم که امپراطوريهای قبلي اين ناحيه حداکثر در حد چند شهر بوده اند و کشور- شهرهای موجود چون حکومتهای يوناني دائما" با يکديگر در حال جنگ بوده اند.[22]

و اما شورشهای ايرانيان بر عليه ايرانيان و بعبارتي جنگ و خشونت ميان ايرانيان در آنزمان:

مورد نخست شورش آريامنس برادر خشايارشاه بر عليه اوست که با عفو خشيارشاه و نفردوم امپراطوری خوانده شدن آريامنس، بدون خونريزی خاتمه مييابد. مورد دوم شورش مادها و يا شايد کردهای امروزی بدليل حمايت آنان از برديا در مقابل داريوش است که نهايتا" سرکوب شده و وحدت ايرانيان دوباره حاصل ميگردد. مورد برديا بنظر من هنوز جای تحقيق بسيار دارد، چرا که چهره او و حتي چهره برادرش کمبوجيه در تاريخ ايران در مقابل چهره داريوش گم شده است. شايد از �
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 2:1  توسط زیبا خانوم  | 



● از تولد تا آغاز جوانی
دوران خردسالی کوروش را هاله ای از افسانه ها در برگرفته است. افسانه هایی که گاه چندان سر به ناسازگاری برآورده اند که تحقیق در راستی و ناراستی جزئیات آنها ناممکن می نماید. لیکن خوشبختانه در کلیات ، ناهمگونی روایات بدین مقدار نیست. تقریباً تمامی این افسانه ها تصویر مشابهی از آغاز زندگی کوروش ارائه می دهند ، تصویری که استیاگ ( آژی دهاک ) ، پادشاه قوم ماد و نیای مادری او را در مقام نخستین دشمنش قرار داده است.
استیاگ - سلطان مغرور، قدرت پرست و صد البته ستمکار ماد - آنچنان دل در قدرت و ثروت خویش بسته است که به هیچ وجه حاضر نیست حتی فکر از دست دادنشان را از سر بگذراند. از این روی هیچ چیز استیاگ را به اندازه ی دخترش ماندانا نمی هراساند. این اندیشه که روزی ممکن است ماندانا صاحب فرزندی شود که آهنگ تاج و تخت او کند ، استیاگ را برآن می دارد که دخترش را به همسری کمبوجیه ی پارسی – که از جانب او بر انزان حکم می راند - درآورد.
مردم ماد همواره پارسیان را به دیده ی تحقیر نگریسته اند و چنین نگرشی استیاگ را مطمئن می ساخت که فرزند ماندانا ، به واسطه ی پارسی بودنش ، هرگز به چنان مقام و موقعیتی نخواهد رسید که در اندیشه ی تسخیر سلطنت برآید و تهدیدی متوجه تاج و تختش کند. ولی این اطمینان چندان دوام نمی آورد. درست در همان روزی که فرزند ماندانا دیده می گشاید ، استیاگ را وحشت یک کابوس متلاطم می سازد. او در خواب ، ماندانا را می بیند که به جای فرزند بوته ی تاکی زاییده است که شاخ و برگهایش سرتاسر خاک آسیا را می پوشاند. معبرین درباری در تعبیر این خواب می گویند کودکی که ماندانا زاییده است امپراتوری ماد را نابود خواهد کرد ، بر سراسر آسیا مسلط گشته و قوم ماد را به بندگی خواهد کشاند.
وحشت استیاگ دوچندان می شود. بچه را از ماندانا می ستاند و به یکی از نزدیکان خود به نام هارپاگ می دهد. بنا به آنچه هرودوت نقل کرده است ، استیاگ به هارپاگ دستور می دهد که بچه را به خانه ی خود ببرد و سر به نیست کند. کوروش کودک را برای کشتن زینت می کنند و تحویل هارپاگ می دهند اما از آنجا که هارپاگ نمی دانست چگونه از پس این مأموریت ناخواسته برآید ، چوپانی به نام میتراداتس ( مهرداد ) را فراخوانده ، با هزار تهدید و ترعیب ، این وظیفه ی شوم را به او محول می کند. هارپاگ به او می گوید شاه دستور داده این بچه را به بیابانی که حیوانات درنده زیاد داشته باشد ببری و درآنجا رها کنی ؛ در غیر این صورت خودت به فجیع ترین وضع کشته خواهی شد. چوپان بی نوا ، ناچار بچه را برمی دارد و روانه ی خانه اش می شود در حالی که می داند هیچ راهی برای نجات این کودک ندارد و جاسوسان هارپاگ روز و شب مراقبش خواهند بود تا زمانی که بچه را بکشد.
اما از طالع مسعود کوروش و از آنجا که خداوند اراده ی خود را بالا تر از همه ی اراده های دیگر قرار داده ، زن میتراداتس در غیاب او پسری می زاید که مرده به دنیا می آید و هنگامی که میتراداتس به خانه می رسد و ماجرا را برای زنش باز می گوید ، زن و شوهر که هر دو دل به مهر این کودک زیبا بسته بودند ، تصمیم می گیرند کوروش را به جای فرزند خود بزرگ کنند. میتراداتس لباسهای کوروش را به تن کودک مرده ی خود می کند و او را ، بدانسان که هارپاگ دستور داده بود ، در بیابان رها می کند.
کوروش کبیر تا ده سالگی در دامن مادرخوانده ی خود پرورش می یابد. هرودوت دوران کودکی او را اینچنین وصف می کند : « او کودکی بود زبر و زرنگ و باهوش ،‌ و هر وقت سؤالی از او می کردند با فراست و حضور ذهن کامل فوراً جواب می داد. در او نیز همچون همه ی کودکانی که به سرعت رشد می کنند و با این وصف احساس می شود که کم سن هستند حالتی از بچگی درک می شد که با وجود هوش و ذکاوت غیر عادی او از کمی سن و سالش حکایت می کرد. بر این مبنا در طرز صحبت کوروش نه تنها نشانی از خودبینی و کبر و غرور دیده نمی شد بلکه کلامش حاکی از نوعی سادگی و بی آلایشی و مهر و محبت بود.
بدین جهت همه بیشتر دوست داشتند او را در صحبت و در گفتگو ببینند تا در سکوت و خاموشی . از وقتی که با گذشت زمان کم کم قد کشید و به سن بلوغ نزدیک شد در صحبت بیشتر رعایت اختصار می کرد ،‌ و به لحنی آرامتر و موقرتر حرف می زد. کم کم چندان محجوب و مؤدب شد که وقتی خویشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود می یافت سرخ می شد و آن جوش و خروشی که بچه ها را وا می دارد تا به پر و پای همه بپیچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست می داد.
از آنجا اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بیشتر مهربانی از خود نشان می داد. در واقع به هنگام تمرین های ورزشی ، از قبیل سوارکاری و تیراندازی و غیره ، که جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت می کنند ، او برای آنکه رقیبان خود را ناراحت و عصبی نکند آن مسابقه هایی را انتخاب نمی کرد که می دانست در آنها از ایشان قوی تر است و حتماً برنده خواهد شد ، بلکه آن تمرین هایی را انتخاب می نمود که در آنها خود را ضعیف تر از رقیبانش می دانست ، و ادعا می کرد که از ایشان پیش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روی مانع و نبرد با تیر و کمان و نیزه اندازی از روی زین ، با اینکه هنوز بیش از اندازه ورزیده نبود ، اول می شد.
وقتی هم مغلوب می شد نخستین کسی بود که به خود می خندید. از آنجا که شکست هایش در مسابقات وی را از تمرین و تلاش در آن بازیها دلزده و نومید نمی کرد ، و برعکس با سماجت تمام می کوشید تا در دفعه ی بعد در آن بهتر کامیاب شود ؛ در اندک مدت به درجه ای رسید که در سوارکاری با رقیبان خویش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج می داد تا سرانجام از ایشان هم جلو زد. وقتی او در این زمینه ها تعلیم و تربیت کافی یافت به طبقه ی جوانان هیژده تا بیست ساله درآمد ، و در میان ایشان با تلاش و کوشش در همه ی تمرین های اجباری ، با ثبات و پایداری ، با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردایش از استان انگشت نما گردید. »
زندگی کوروش جوان بدین حال ادامه یافت تا آنکه یک روز اتفاقی روی داد که مقدر بود زندگی او را دگرگون سازد ؛ : « یک روز که کوروش در ده با یاران خود بازی می کرد و از طرف همه ی ایشان در بازی به عنوان پادشاه انتخاب شده بود پیشآمدی روی داد که هیچکس پی آمدهای آنرا پیش بینی نمی کرد. کوروش بر طبق اصول و مقررات بازی چند نفری را به عنوان نگهبانان شخصی و پیام رسانان خویش تعیین کرده بود. هر یک به وظایف خویش آشنا بود و همه می بایست از فرمانها و دستورهای فرمانروای خود در بازی اطاعت کنند.
یکی از بچه ها که در این بازی شرکت داشت و پسر یکی از نجیب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود ، چون با جسارت تمام از فرمانبری از کوروش خودداری کرد توقیف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعی جاری در دربار پادشاه اکباتان شلاقش زدند. وقتی پس از این تنبیه ، که جزو مقررات بازی بود ، ولش کردند پسرک بسیار خشمگین و ناراحت بود ، چون با او که فرزند یکی از نجبای قوم بود همان رفتار زننده و توهین آمیزی را کرده بودند که معمولاً با یک پسر روستایی حقیر می کنند.
رفت و شکایت به پدرش برد. آرتمبارس که احساس خجلت و اهانت فوق العاده ای نسبت به خود کرد از پادشاه بارخواست ، ماجرا را به استحضار او رسانید و از اهانت و بی حرمتی شدید و آشکاری که نسبت به طبقه ی نجبا شده بود شکوه نمود. پادشاه کوروش و پدرخوانده ی او را به حضور طلبید و عتاب و خطابش به آنان بسیار تند و خشن بود. به کوروش گفت: « این تویی ، پسر روستایی حقیری چون این مردک ، که به خود جرئت داده و پسر یکی از نجبای طراز اول مرا تنبیه کرده ای؟ » کوروش جواب داد:
« هان ای پادشاه ! من اگر چنین رفتاری با او کرده ام عملم درست و منطبق بر عدل و انصاف بوده است. بچه های ده مرا به عنوان شاه خود در بازی انتخاب کرده بودند ، چون به نظرشان بیش از همه ی بچه های دیگر شایستگی این عنوان را داشتم. باری ، در آن حال که همگان فرمان های مرا اجرا می کردند این یک به حرفهای من گوش نمی داد. »
استیاگ دانست که این یک چوپان زاده ی معمولی نیست که اینچنین حاضر جوابی می کند ! در خطوط چهره ی او خیره شد ، به نظرش شبیه به خطوط چهره ی خودش می آمد. بی درنگ شاکی و پسرش را مرخص کرد و آنگاه میتراداتس را خطاب قرار داده بی مقدمه گفت : « این بچه را از کجا آورده ای؟ ». چوپان بیچاره سخت جا خورد ، من من کنان سعی کرد قصه ای سر هم کند و به شاه بگوید ولی وقتی که استیاگ تهدیدش کرده که اگر راست نگوید همانجا پوستش را زنده زنده خواهد کند ، تمام ماجرا را آنسان که می دانست برایش بازگفت.
استیاگ بیش از آنکه از هارپاگ خشمگین شده باشد از کوروش ترسیده بود. بار دیگر مغان دربار و معبران خواب را برای رایزنی فراخواند. آنان پس از مدتی گفتگو و کنکاش اینچنین نظر دادند : « از آنجا این جوان با وجود حکم اعدامی که تو برایش صادر کرده بودی هنوز زنده است معلوم می شود که خدایان حامی و پشتیبان وی هستند و اگر تو بر وی خشم گیری خود را با آنان روی در رو کرده ای ، با این حال موجبات نگرانی نیز از بین رفته اند ، چون او در میان همسالان خود شاه شده پس خواب تو تعبیر گشته است و او دیگر شاه نخواهد شد به این معنی که دختر تو فرزندی زاییده که شاه شده. بنابرین دیگر لازم نیست که از او بترسی ، پس او را به پارس بفرست. »
تعبیر زیرکانه ی مغان در استیاگ اثر کرد و کوروش به سوی پدر و مادر واقعی خود در پارسومش فرستاده شد تا دوره ی تازه ای از زندگی خویش را آغاز نماید. دوره ای که مقدر بود دوره ی عظمت و اقتدار او و قوم پارس باشد.
● نخستین نبرد
میتراداتس ( ناپدری کوروش) پس از آنکه با تهدید استیاگ مواجه شد ، داستان کودکی کوروش و چگونگی زنده ماندن او را آنگونه که می دانست برای استیاگ بازگو کرد و طبعاً در این میان از هارپاگ نیز نام برد. هرچند معبران خواب و مغان درباری با تفسیر زیرکانه ی خود توانستند استیاگ را قانع کنند که زنده ماندن کوروش و نجات یافتنش از حکم اعدام وی ، تنها در اثر حمایت خدایان بوده است ، اما این موضوع هرگز استیاگ را برآن نداشت که چشم بر گناه هارپاگ بپوشاند و او را به خاطر اهمال در انجام مسئولیتی که به وی سپرده بود به سخت ترین شکل مجازات نکند. استیاگ فرمان داد تا به عنوان مجازات پسر هارپاگ را بکشند. آنچه هرودوت در تشریح نحوه ی اجرای این حکم آورده است بسیار سخت و دردناک است:
پسر هارپاگ را به فرمان پادشاه ماد کشتند و در دیگ بزرگی پختند ، آشپزباشی شاه خوراکی از آن درست کرد که در یک مهمانی شاهانه – که البته هارپاگ نیز یکی از مهمانان آن بود – بر سر سفره آوردند ؛ پس صرف غذا و باده خواری مفصل ، استیاگ نظر هارپاگ را در مورد غذا پرسید و هارپاگ نیز پاسخ آورد که در کاخ خود هرگز چنین غذای لذیذ و شاهانه ای نخورده بود ؛ آنگاه استیاگ در مقابل چشمان حیرت زده ی مهمانان خویش فاش ساخت که آن غذای لذیذ گوشت پسر هارپاگ بوده است.
صرف نظر از اینکه آیا آنچه هرودوت برای ما نقل می کند واقعاً رخ داده است یا نه ، استیاگ با قتل پسر هارپاگ یک دشمن سرسخت بر دشمنان خود افزود. هرچند هارپاگ همواره می کوشید ظاهر آرام و خاضعانه اش را در مقابل استیاگ حفظ کند ولی در ورای این چهره ی آرام و فرمانبردار ، آتش انتقامی کینه توزانه را شعله ور نگاه می داشت ؛ به امید روزی که بتواند ستمهای استیاگ را تلافی کند. هارپاگ می دانست که به هیچ وجه در شرایطی نیست که توانایی اقدام بر علیه استیاگ را داشته باشد ، بنابرین ضمن پنهان کردن خشم و نفرتی که از استیاگ داشت تمام تلاشش را برای جلب نظر مثبت وی و تحکیم موقعیت خود در دستگاه ماد به کار گرفت. تا آنکه سرانجام با درگرفتن جنگ میان پارسیان( به رهبری کوروش ) و مادها ( به سرکردگی استیاگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد.
هنوز جزئیات فراوانی از این نبرد بر ما پوشیده است. مثلاً ما نمی دانیم که آیا این جنگ بخشی از برنامه ی کلی و از پیش طرح ریزی شده ی کوروش کبیر برای استیلا بر جهان آن زمان بوده است یا نه ؛ حتی دقیقاً نمی دانیم که کوروش ، خود این جنگ را آغاز کرده یا استیاگ او را به نبرد واداشته است. یک متن قدیمی بابلی به نام « سالنامه ی نبونید » به ما می گوید که نخست استیاگ – که از به قدرت رسیدن کوروش در میان پارسیان سخت نگران بوده است – برای از بین بردن خطر کوروش بر وی می تازد و به این ترتیب او را آغازگر جنگ معرفی می کند. در عین حال هرودوت ، برعکس بر این نکته اصرار دارد که خواست و اراده ی کوروش را دلیل آغاز جنگ بخواند.
باری ، میان پارسیان و مادها جنگ درگرفت. جنگی که به باور بسیاری از مورخین بسیار طولانی تر و توانفرساتر از آن چیزی بود که انتظار می رفت. استیاگ تدابیر امنیتی ویژه ای اتخاذ کرد ؛ همه ی فرماندهان را عزل کرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدین ترتیب خیانت های هارپاگ را – که پیشتر فرماندهی ارتش را به او واگذار کرده بود – بی اثر ساخت. گفته می شود که این جنگ سه سال به درازا کشید و در طی این مدت ، دو طرف به دفعات با یکدیگر درگیر شدند. در شمار دفعات این درگیری ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد که در نبرد اول استیاگ حضور نداشته و هارپاگ که فرماندهی سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش میدان را خالی می کند و می گریزد. پس از آن استیاگ شخصاً فرماندهی نیروهایی را که هنوز به وی وفادار مانده اند بر عهده می گیرد و به جنگ پارسیان می رود ، لیکن شکست می خورد و اسیر می گردد. و اما سایر مورخان با تصویری که هرودوت از این نبرد ترسیم می کند موافقت چندانی نشان نمی دهند. از جمله ” پولی ین“ که چنین می نویسد :
« کوروش سه بار با مادی ها جنگید و هر سه بار شکست خورد. صحنه ی چهارمین نبرد پاسارگاد بود که در آنجا زنان و فرزندان پارسی می زیستند . پارسیان در اینجا بازهم به فرار پرداختند ... اما بعد به سوی مادی ها – که در جریان تعقیب لشکر پارس پراکنده شده بودند – بازگشتند و فتحی چنان به کمال کردند که کوروش دیگر نیازی به پیکار مجدد ندید. »
نیکلای دمشقی نیز در روایتی که از این نبرد ثبت کرده است به عقب نشینی پارسیان به سوی پاسارگاد اشاره دارد و در این میان غیرتمندی زنان پارسی را که در بلندی پناه گرفته بودند ستایش می کند که با داد و فریادهایشان ، پدران ، برادران و شوهران خویش را ترغیب می کردند که دلاوری بیشتری به خرج دهند و به قبول شکست گردن ننهند و حتی این مسأله را از دلایل اصلی پیروزی نهایی پارسیان قلمداد می کند.
به هر روی فرجام جنگ ، پیروزی پارسیان و اسارت استیاگ بود. کوروش کبیر به سال ٥٥٠ ( ق.م ) وارد اکباتان ( هگمتانه – همدان ) شد ؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس کرد و تاج او را به نشانه ی انقراض دولت ماد و آغاز حاکمیت پارسیان بر سر نهاد. خزانه ی عظیم ماد به تصرف پارسیان درآمد و به عنوان یک گنجینه ی بی همتا و یک ثروت لایزال - که بدون شک برای جنگ های آینده بی نهایت مفید خواهد بود - به انزان انتقال یافت.
کوروش کبیر پس از نخستین فتح بزرگ خویش ، نخستین جوانمردی بزرگ و گذشت تاریخی خود را نیز به نمایش گذاشت. استیاگ – همان کسی که از آغاز تولد کوروش همواره به دنبال کشتن وی بوده است – پس از شکست و خلع قدرتش نه تنها به هلاکت نرسید و رفتارهای رایجی که درآن زمان سرداران پیروز با پادشاهان مغلوب می کردند در مورد او اعمال نشد ، که به فرمان کوروش توانست تا پایان عمر در آسایش و امنیت کامل زندگی کند و در تمام این مدت مورد محبت و احترام کوروش بود. بعدها با ازدواج کوروش و آمیتیس ( دختر استیاگ و خاله ی کوروش ) ارتباط میان کوروش و استیاگ و به تبع آن ارتباط میان پارسیان و مادها ، نزدیک تر و صمیمی تر از گذشته شد. ( گفتنی است چنین ازدواجهای درون خانوادگی در دوران باستان – بویژه در خانواده های سلطنتی – بسیار معمول بوده است). پس از نبردی که امپراتوری ماد را منقرض ساخت ، در حدود سال ٥٤٧ ( ق.م ) ، کوروش به خود لغب پادشاه پارسیان داد و شهر پاسارگاد را برای یادبود این پیروزی بزرگ و برگزاری جشن و سرور پیروزمندانه ی قوم پارس بنا نهاد.
● نبرد سارد
سقوط امپراتوری قدرتمند ماد و سربرآوردن یک دولت نوپا ولی بسیار مقتدر به نام ” دولت پارس “ برای کرزوس ، پادشاه لیدی - همسایه ی باختری ایران ، سخت نگران کننده و باورنکردنی بود. گذشته از آنکه امپراتور خودکامه ی ماد ، برادر زن کرزوس بود و دو پادشاه روابط خویشاوندی بسیار نزدیکی با یکدیگر داشتند ، نگرانی کرزوس از آن جهت بود که مبادا پارسیان تازه به قدرت رسیده ، مطامعی خارج از مرزهای امپراتوری ماد داشته باشند و با تکیه بر حس ملی گرایی منحصر بفرد سربازان خود ، تهدیدی متوجه حکومت لیدی کنند. کرزوس خیلی زود برای دفع چنین تهدیدی وارد عمل گردید و دست به کار تشکیل ائتلاف مهیبی از بزرگترین ارتشهای جهان آن زمان شد ؛ ائتلافی که اگر به موقع شکل می گرفت بدون شک ادامه ی حیات دولت نوپای پارس را مشکل می ساخت.
فرستادگانی از جانب دولت لیدی به همراه انبوهی از هدایا و پیشکش های شاهانه به لاسدمون ( لاکدومنیا ، پایتخت اسپارت ) اعزام شدند تا از آن کشور بخواهند برای کمک به جنگ با امپراتوری جدید ، سربازان و تجهیزات نظامی خود را در اختیار لیدی قرار دهد. از نبونید ( پادشاه بابل ) و آمیسیس ( فرعون مصر ) نیز درخواست های مشابهی به عمل آمد. واحدهایی از ارتش لیدی نیز ماموریت یافتند تا با گشت زنی در سرزمین تراکیه ، به استخدام نیروهای جنگی مزدور برای نبرد با پارسیان بپردازند. ناگفته پیداست که چنین ارتش متحدی تا چه اندازه می توانست قدرتمند و مرگبار باشد. در عین حال ، کرزوس برای محکم کاری کسانی را نیز به معابد شهرهای مختلف - از جمله معابد دلف ، فوسید و دودون - فرستاد تا از هاتفان غیبی معابد ، نظر خدایان را نیز در مورد این جنگ جویا شود. از آنچه در سایر معابد گذشت بی اطلاعیم ولی پاسخی که هاتف غیبی معبد دلف به سفیران کرزوس داد اینچنین بود :
« خدایان ، پیش پیش به کرزوس اعلام می کنند که در جنگ با پارسیان امپراتوری بزرگی را نابود خواهد کرد. خدایان به او توصیه می کنند که از نیرومندترین یونانیان کسانی را به عنوان متحد با خود همراه سازد. به او می گویند که وقتی قاطری پادشاه می شود کافی است که او کناره های شنزار رود هرمس را در پیش گیرد و بگریزد و از اینکه او را ترسو و بی غیرت بنامند خجالت نکشد.»
این پیشگویی کرزوس را در حیرت فرو برد. او به این نکته اندیشید که اصلاَ با عقل جور در نمی آید که قاطری پادشاه شود. بنابرین قسمت اول آن پیشگویی را - که می گفت کرزوس نابود کننده ی یک امپراتوری بزرگ خواهد بود - به فال نیک گرفت و آماده ی نبرد شد. ولی همه چیز بدانسان که کرزوس در نظر داشت پیش نمیرفت. اسپارتیها اگر چه سفیر کرزوس را به نیکی پذیرا شدند و از هدایای او به بهترین شکل تقدیر کردند ولی در مورد کمک نظامی در جنگ پاسخ روشنی ندادند. حاکمان بابل و مصر نیز وعده دادند که در سال آینده نیروهایشان را راهی جنگ خواهند کرد.
با این همه کرزوس تصمیم خود را گرفته بود و در سال ٥٤٦ پیش از میلاد ، با تمام نیروهایی که توانسته بود گرد آورد – از جمله سواره نظام معروف خود که در جهان آن زمان به عنوان بی باک ترین و کارآزموده ترین سواره نظام در تمام ارتش ها شهره بودند - از سارد خارج شد. سپاه لیدی از رود هالیس ( که مرز شناخته شده ی دولتین لیدی و ماد بود ) گذشت و وارد کاپادوکیه در خاک ایران گردید.
پس از آن نیز غارت کنان در خاک ایران پیش رفت و شهر پتریا را نیز متصرف شد. سپاهیان لیدیایی ، در حال پیشروی در خاک ایران دارایی های تمامی مناطقی را که اشغال می شد چپاول می نمودند و مردم آن مناطق را نیز به بردگی می گرفتند. ولیکن ناگهان سربازان لیدیایی با چیز غیر منتظره ای روبرو شدند ؛ ارتش ایران به فرماندهی کوروش کبیر به سوی آنها می آمد! ظاهراَ یک لیدیایی خائن که از جانب کرزوس مامور بود تا از سرزمین های تراکیه برای او سرباز اجیر کند ، به ایران آمده بود و کوروش را در جریان توطئه ی کرزوس قرار داده بود. نخستین بار ، سپاهیان ایرانی و لیدیایی در دشت پتریا درگیر شدند.
به گفته ی هرودوت هر دو لشکر تلفات سنگینی را متحمل شدند و شب هنگام در حالی که هیچ یک نتوانسته بودند به پیروزی برسند ، از یکدیگر جدا شدند. کرزوس که به سختی از سرعت عمل نیروهای پارسی جا خورده بود ، تصمیم گرفت شب هنگام میدان را خالی کند و به سمت سارد عقب نشید. به این امید که از یک سو پارسیان نخواهند توانست از کوههای پر برف و راههای صعب العبور لیدی بگذرند و به ناچار زمستان را در همان محل اردو خواهند زد و از سوی دیگر تا پایان فصل سرما ، نیروهای متحدین نیز در سارد به او خواهند پیوست و با تکیه بر قدرت آنان خواهد توانست کوروش را غافلگیر نموده ، از هر طرف به ایران حمله ور شود. پس از رسیدن به سارد ، کرزوس مجدداَ سفیرانی به اسپارت ، بابل و مصر فرستاد و به تاکید از آنان خواست حداکثر تا پنج ماه دیگر نیروهای کمکی خود را ارسال دارند.
صبح روز بعد ، چون کوروش از خواب برخواست و میدان نبرد را خالی دید ، بر خلاف پیش بینی های کرزوس ، تصمیمی گرفت که تمام نقشه های او را نقش برآب کرد. سربازان ایرانی نه تنها در اردوگاه خود متوقف نشدند ، بلکه با جسارت تمام راه سارد را در پیش گرفتند و با گذشتن از استپهای ناشناخته و کوهستان های صعب العبور کشور لیدی ، از دشت سارد سر درآوردند و در مقابل پایتخت اردو زدند. وقتی که کرزوس خبردار شد که سپاهیان کوروش بر سختی زمستان فائق آمده اند و بی هیچ مشکلی تا قلب مملکتش پیش روی کرده اند غرق در حیرت گردید. از یک طرف هیچ امیدی به رسیدن نیروهای کمکی از اسپارت ، بابل و مصر نمانده بود و از طرف دیگر کرزوس پس از رسیدن به سارد ، سربازان مزدوری را که به خدمت گرفته بود نیز مرخص کرده بود چون هرگز گمان نمی کرد که پارسی ها به این سرعت تعقیبش کنند و جنگ را به دروازه های سارد بکشانند. بنابرین تنها راه چاره ، سامان دادن به همان نیروهای باقی مانده در شهر و فرستادن آنان به نبرد پارسیان بود.
کوروش می دانست که جنگیدن در سرزمین بیگانه ، برای سربازان پارسی بسیار سخت تر از دفاع در داخل مرزهای کشور خواهد بود و از سوی دیگر فزونی نیروهای دشمن و توانایی مثال زدنی سواره نظام لیدی ، نگرانش می کرد. لذا به توصیه دوست مادی خود ، هارپاگ ( همان کسی که یکبار جانش را نجات داده بود ) تصمیم گرفت تا خط مقدم لشکرش را با صفی از سپاهیان شتر سوار بپوشاند. اسب ها از هیچ چیز به اندازه ی بوی شتر وحشت نمی کنند و به محض نزدیک شدن به شتران ، عنان اسب از اختیار صاحبش خارج می شود.
بنابرین سواره نظام لیدی ، هرچقدر هم که قدرتمند باشد ، به محض رسیدن به اولین گروه از سپاهیان پارس عملاَ از کار خواهد افتاد. پیاده نظام کوروش نیز دستور یافت تا پشت سر شتران حرکت کند و پس از آنان نیز سواره نظام اسب سوار قرار گرفتند. آنگاه با این فریاد کوروش که « خدا ما را به سوی پیروزی راهنمایی می کند » سپاهیان ایران و لیدی رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. جنگ بسیار خونین بود ولی در نهایت آنانکه به پیروزی رسیدند لشکریان پارس بودند. از میان لیدیایی ها ، آنان که زنده مانده بودند - به جز معدودی که دوباره برای گرفتن کمک به کشورهای دیگر رفتند - به درون شهر عقب نشستند و دروازه های شهر را مسدود کردند. به این امید که بالاخره متحدین اسپارتی ، بابلی و مصری از راه می رسند و کار ایرانی ها را یکسره می کنند. پس از شکست و عقب نشینی لیدیایی ها ، پارسیان شهر سارد را به محاصره درآوردند.
شهر سارد از هر طرف دیوار داشت بجز ناحیه ای که به کوه بلندی بر می خورد و به خاطر ارتفاع زیاد و شیب بسیار تند آن لازم ندیده بودند که در آن محل استحکاماتی بنا کنند. پس از چهارده روز محاصره ی نافرجام کوروش اعلام کرد به هر کس که بتوانند راه نفوذی به درون شهر بیابد پاداش بسیار بزرگی خواهد داد. بر اثر این وعده بسیاری از سپاهیان در صدد یافتن رخنه ای در استحکامات شهر برآمدند تا آنکه روزی یک نفر پارسی به نام ” هی رویاس “ دید که کلاه خود یک سرباز لیدیایی از بالای دیوار به پایین افتاد. او چست و چالاک پایین آمد ، کلاهش را برداشت و از همان راهی که آمده بود بازگشت. ” هی رویاس “ دیگران را در جریان این اکتشاف قرار داد و پس از بررسی محل ، گروه کوچکی از سپاهیان کوروش به همراه وی از آن مسیر بالا رفته و داخل شهر شدند و پس از مدتی دروازه های شهر را بروی همرزمان خود گشودند.
در مورد آنچه پس از ورود پارسیان به داخل شهر سارد روی داد نمی توانیم به درستی و با اطمینان سخن بگوییم ؛ اگر چه در این مورد نیز هر یک از مورخان ، روایتی نقل کرده اند ولی متاسفانه هیچ کدام از این روایات قابل اعتماد نیستند. حتی هرودوت که نوشته های او معمولاَ بیش از سایرین به واقعیت نزدیک است ، آنچه در این مورد خاص می گوید ، حقیقی به نظر نمی رسد. ابتدا روایت گزنفون را می آوریم و سپس به سراغ هرودوت خواهیم رفت :
« وقتی کرزوس را به حضور فاتح آوردند سر به تعظیم فرود آورد و به او گفت : من ، ای ارباب ، به تو سلام می کنم ، زیرا بخت و اقبال از این پس عنوان اربابی را به تو بخشیده است و مرا مجبور ساخته است که آنرا به تو واگذارم. کوروش گفت : من هم به تو سلام می کنم ، چون تو مردی هستی به خوبی خودم و سپس به گفته افزود : آیا حاضری به من توصیه ای بکنی ؟ من می دانم که سربازانم خستگیها و خطرهای بیشماری را متحمل شده و در این فکرند که عنی ترین شهر آسیا پس از بابل یعنی سارد را به تصرف خود درآورند.
بدین جهت من درست و عادلانه می دانم که ایشان اجر زحمات خود را بگیرند چون می دانم که اگر ثمره ای از آن همه رنج و زحمت خود نبرند من مدت زیادی نخواهم توانست ایشان را به زیر فرمان خود داشته باشم. در عین حال ، این کار را هم نمی توانم بکنم که به ایشان اجازه دهم شهر را غارت کنند. کرزوس پاسخ داد : بسیار خوب ،‌ پس بگذار بگویم اکنون که از تو قول گرفتم که نخواهی گذاشت سربازانت شهر را غارت کنند و زنان و کودکان ما را نخواهی ربود ، من هم در عوض به تو قول می دهم که لیدیایی ها هر چیز خوب و گرانبها و زیبایی در شهر سارد باشد بیاورند و به طیب خاطر به تو تقدیم کنند.
تو اگر شهر سارد را دست نخورده و سالم باقی بگذاری سال دیگر دوباره شهر را مملو از چیزهای خوب و گرانبها خواهی یافت. برعکس ، اگر شهر را به باد نهب و غارت بگیری همه چیز حتی صنایعی را که می گویند منبع نعمت و رفاه مردم است از بین خواهی برد. گنجهای مرا بگیر ولی بگذار که نگهبانانت آن را از دست عاملان من بگیرند. من بیش از حد از خدایان سلب اعتماد کرده ام . البته نمی خواهم بگویم که ایشان مرا فریب داده اند ولی هیچ بهره ای از قول ایشان نبرده ام. بر سردر معبد دلف نوشته شده است:
« تو خودت خودت را بشناس!» باری ، من پیش از خودم همواره تصور می کردم که خدایان همیشه باید نسبت به من نر مساعد داشته باشند. ادم ممکن است که دیگران برا بشناسد و هم نشناسد ، و لیکن کسی نیست که خودش را نشناسد. من به سبب ثروتهای سرشاری که داشتم و به پیروی از حرفهای کسانی که از من می خواستند در رأس ایشان قرار بگیرم و نیز تحت تاثیر چاپلوسیهای کسانی که به من می گفتند اگر دلم را راضی کنم و فرماندهی بر ایشان را بپذیرم همه از من اطاعت خواهند کرد و من بزرگترین موجود بشری خواهم بود ضایع شدم و از این حرفها باد کردم و به تصور اینکه شایستگی آن را دارم که بالاتر از همه باشم ، فرماندهی و پیشوایی جنگ را پذیرفتم ولیکن اکنون معلوم می شود که من خودم را نمی شناختم و بیخود به خود می بالیدم که می توانم فاتحانه جنگ با تو را رهبری کنم ، تویی که محبوب خدایانی و به خط مستقیم نسب به پادشاهان می رسانی. امروز حیات من و سرنوشت من تنها به تو بستگی دارد. کوروش گفت :
من وقتی به خوشبختی گذشته ی تو می اندیشم نسبت به تو احساس ترحم در خود می کنم و دلم به حالت می سوزد. بنابرین من از هم اکنون زنت و دخترانت را که می گویند داری و دوستان و خدمتکاران و سفره گسترده همچون گذشته ات را به تو پس می دهم. فقط قدغن می کنم که دیگر نباید بجنگی. »
و اما اینک به نقل گفته ی هرودوت می پردازیم و پس از آن خواهیم گفت که چرا این روایت نمی تواند با حقیقت منطبق باشد ؛ « کرزوس به خاطرغم و اندوه زیاد در جایی ایستاده بود و حرکت نمی کرد و خود را نمی شناساند. در این حال یکی از سپاهیان پارسی به قصد کشتن او به وی نزدیک گردید که ناگهان پسر کر و لال کرزوس زبان باز کرد و فریاد زد:
” ای مرد ! کرزوس را نکش “ بدینگونه سرباز پارسی از کشتن کرزوس منصرف شد و او را دستگیر کرد. به فرمان کوروش ، کرزوس را به همراه ١٤ تن دیگر از نجبای لیدی ، به روی توده ای از هیزم قرار دادند تا در آتش بسوزانند. چون آتش را روشن کردند کرزوس فریاد زد ” آه ! سولون ، سولون “ . کوروش توسط مترجم خود ، معنی این کلمات را پرسید. کرزوس پس از مدتی سکوت گفت: « ای کاش شخصی که اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت می کرد » کوروش باز هم متوجه منظور کرزوس نشد و دوباره توضیح خواست. سپس کرزوس گفت :
« زمانیکه سولون در پایتخت من بود ، خزانه و تجملات و اشیاء قیمتی خود را به او نشان دادم و پرسیدم چه کسی را از همه سعاتمندتر می داند ، در حالی که یقین داشتم که اسم مرا خواهد برد. ولی او گفت تا کسی نمرده نمی توان گفت که سعادتمند بوده یا نه ! » کوروش از شنیدن این سخن متاثر شد و بی درنگ حکم کرد که آتش را خاموش کنند ولی آتش از هر طرف زبانه می کشید و موقع خاموش کردن آن گذشته بود. آنگاه کرزوس گریست و ندا داد « ای آپلن! تو را به بزرگواری خودت سوگند می دهم که اگر هدایای من را پسندیده ای بیا و مرا نجات بده » پس از دعای کرزوس به درگاه آپلن ، باران شدیدی باریدن گرفت و آتش را خاموش کرد. پارسیان که سخت وحشت زده بودند ، در حالی که زرتشت را به یاری می طلبیدند از آنجا گریختند. »
این بود روایت هرودوت از آنچه بر پادشاه سارد گذشت. ولی ما دلایلی داریم که باور کردن این روایت را برایمان مشکل می سازند. نخستین دلیل بر نادرست بودن این روایت ، مقدس بودن آتش نزد ایرانیان است که به آنها اجازه نمی داد با سوزاندن پادشاه دشمن ، به آتش – یعنی مقدس ترین چیزی که در تمام عالم وجود دارد - بی حرمتی کرده ، آن را آلوده سازند. دلیل دوم آنست که در سایر مواردی که کوروش بر کشوری فائق آمده ، هرگز چنین رفتاری سراغ نداریم و هرودوت نیز خود اذعان می کند به این که رفتار کوروش با ملل مغلوب و بویژه با پادشاهان آنان بسیار جوانمردانه و مهربانانه بوده است. و بالاخره سومین و مهمترین دلیل آنکه امروز مشخص شده است که اصولاَ در زمان سلطنت کرزوس ، سولون هرگز به سارد سفر نکرده بود بنابرین داستانی که هرودوت نقل می کند به هیچ عنوان رنگی از واقعیت ندارد. چهارمین نکته ی شک برانگیزی که در این روایت وجود دارد آن است که آپولن ، خدای یونانیان بوده و این مسأله یک احتمال قوی پیش می آورد که هرودوت – به عنوان یک یونانی - کوشیده است باورهای مذهبی خود را در این مسأله دخالت دهد.
در مورد آنچه در شهر سارد رخ داد نیز روایت های مشابهی نقل شده است که اگر چه در پایان به این نکته می رسند که سربازان پارسی ، شهر را غارت نکرده و با مردم سارد به عطوفت رفتار کرده اند ولی می کوشند به نوعی این رفتار سپاهیان پارس را به عملکرد کرزوس و تاثیر سخنان وی در پادشاه جوان هخامنشی مربوط کنند تا آنکه مستقیماَ دستور کوروش را عامل رفتار جوانمردانه ی سپاهیان ایران بدانند. پس از تسخیر سارد ، تمام کشور لیدیه به همراه سرزمینهایی که پادشاهان آن سابقاَ فتح کرده بودند ، به کشور ایران الحاق شد و بدین ترتیب مرز ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید.
پس از بدست آوردن سارد ، تمام لیدیه با شهرهای وابسته اش ، به دست کوروش افتاد و حدود ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید. این مستعمرات را چنانکه در جای خود خواهد آمد اقوام یونانی بر اثر فشاری که مردم دریایی به اهالی یونان وارد آوردند ، بنا کرده بودند. کوچ کنندگان از سه قوم بودند : ینانها ، الیانها و دریانها. نام یونان به زبان پارسی از نام قوم یکمی آمده است زیرا اهمیت آنها در این دست آورده ها (مستعمرات) بیشتر بود.
هرودوت اوضاع این مستعمرات را چنین می نویسد: ینانهایی که شهر پانیوم وابسته به آنهاست شهرهای خود را در جاهایی بنا کرده اند که از حیث خوبی آب و هوا در هیچ جا مانند ندارد. نه شهرهای بالا می توانند با این شهرها برابری کنند و نه شهرهای پایین ، نه کرانه های خاوری و نه کرانه های باختری .
ینانها به چهار لهجه سخن می گویند شهر ینانی ملیطه که در باختر واقع است پس از ان می نویت و پری ین است . این شهرها در کاریه قرار دارند و اهالی آنها به یک زبان سخن می گویند. شهرهای ینانی واقع در لیدیه اینهاست : افس ، کل فن ، لیدوس ، تئوس ، کلازمن ، فوسه. اینها به یک زبان سخن می گویند ولی زبان آنها همانند زبان شهرهای یاد شده در بالا نیست. از سه شهر دیگر ینانی دو شهر در جزیده سامس و خیوس واقع است و سومی ارتیر است که که در خشکی بنا شده است. اهالی خیوس و ارتیر به یک زبان سخن می وین دو اهالی سامس به زبانی دیگر. این است چهار لهجه ینانی .
پس از آن هرودوت می گوید : ینانهای هم پیمان زمانی از دیگر ینانها جدا شده بودند و جدایی آها از اینجا بود که در آن زمان ملت یونانی به تمامی ناتوان به دید می آمد و ینانها در میان اقوام یونانی از همه ناتوانتر بودند و به جز شهر آتن شهر مهمی نداشتند. بنابرین چه آتنیها و چه دیگر ینانیها پرهیز داشتند از اینکه خود را ینانی بنامند و گمان می رود که اکنون هم بیشتر ینانها این نام را شرم آور می دانند.
دوازده شهر همی پیمان ینانی برعکس به نام خود سربلند بودند. آنها معبدی برای خود ساختند که آن را پانیونیوم نامیدند از ینانهای دیگر کسی را به آنجا راه نمی دادند و کسی هم جز اهالی ازمیر خواهند آن نبود که در پیمان آنها وارد شود. پانیوم در دماغه ی میکال قرار دارد این معبد برای خدای دریاها ، پوسیدون هلی کون ، ساخته شده است. در نوروزها ینانها ی شهرهای هم پیمان در اینجا گرد می آیند و این جشن را جشن پانیونیوم می نامند.
از گفته های هرودت روشن می شود که دریانها هم همبستگی با شش شهر دریانی داشتند ولی بعدها هالی کارناس را باری اینکه یک ی از اهالی آن بر خلاف عادت قدیم رفتار کرد ، از پیمان بیرون کردند. الیانها همبستگی از دوازده شهر داشتند ولی ازمیر را ینانها از آنها جدا کردند و یازده شهر دیگر در همبستگی الیانی بازماند. زمینها الیانی پربارتر از زمینهای ینانی بود ولی از حیث خوبی آب و هوا با شهرهای ینانی برابری نمی کرد.
از گفته های هرودوت چنین برمی آید که این مستعمرات را سه قوم یونانی بنا کدره بودند و بین تمام آنها همراهی و هم پیمانی نبود. زیرا هر یک از همبسته های کوچک برپا کرده با هم هم چشمی و کشمکش داشتند.
پس از آن تاریخ نگار نامبرده می گوید : ینانها و الیانها نماینده ای نزد کوروش فرستاده و درخاست کردند که کوروش با آنها مانند پادشاه لید ی رفتار کند یعنی به کارهای درونی آنها دخالت نکند وهمان امتیازات را بشناسد. کوروش پاسخی یکراست به آنها نداده و این مثل را آورد : « زنی به دریا نزدیک شده و دید که ماهیهای قشنگی در آب شنا می کنند. پیش خود گفت : اگر من نی بزنم آشکارا این ماهیها به خشکی درآیند . بعد نشست و هر چند که نی زد چشمداشت او برآورده نشد. پس توری برداشت و به دریا افکند و شمار زیادی از ماهیان به دام افتادند. وقتی که ماهی ها در تور به بالا و پایین می جستند ، نی زن حال آنها را دید و گفت : حالا دیگر بیهوده می رقصید! می بایست وقتی برایتان نی میزدم می رقصیدید. »
هرودوت این گفته را چنین تعبیر می کند : کوروش خواست با این مثل آنها بدانند که موقع را از دست داده اند، چه وقتی که پیش از به دست آوردن سارد به آنها پیشنهاد همبستگی شده بود و آنها رد کرده بودند. از میان مستعمرات یونانی ، کوروش فقط با اهالی ملیطه قرارداد کرزوس را تازه کرد و و نمایندگان دیگر شهرها را نپذیرفت. نمایندگان به شهرهای خود بازگشتند و پاسخ کوروش را رسانیدند . سپس از تمام شهرهای یونانی آسیای کوچک نمایندگانی برگزیده شدند که در پانیونیوم گرد آمده و در برابر کوروش همبسته شوند.
نمایندگان شهرهایی چون کل فن ، افس ، فوسه ، پری ین ، لبدس ، تئوس ، اریتر و دیگران در اینجا گرد آمده بودند . شهر ملیطه چون به مقصود خویش رسیده بود در این گروه شرکت نکرد. جزیره ی سامس و خیوس هم شرکت نکردند به این امید که کوروش چون نیروی دریایی نیرومندی ندارد کاری با آنها نخواهد داشت. ولی دیگر شهرها با وجود اختلافاتی که با یکدیگر داشتند ، از جهت خطر مشترکی که احساس می کردند در این گردهمآیی حضور یافتند.
الیانها گفتند هر چه ینانها بکنند ما هم خواهیم کرد. دریانها از جهت آنکه از شهرهای کارناس که دریانی بود نماینده ای پذیرفته نشده بود ، از شرکت در عملیات خودداری کردند. چون جزایر یونانی هم حاضر نشدند در این گردهمآیی شرکت کنند ، ینانها و االیانها قرار گذاتند نماینده ای به اسپارت گسیل کنند و از آن دولت یاری جویند.
با این هدف پی تر موس نامی از اهای فوسه که سخنران و سخندان بود با انبوهی از هدایا به نزد اولیای دولت اسپارت فرستاده شد. ولی اسپارتی ها جواب درستی به وی ندادند و تنها وعده کردند که گروهی را خواهند فرستاد تا اوضاع منطقه را بازبینی کنند. بدین منظور یک کشتس اسپارتی پنجاه پارویی رهسپار فوسیه شد و در آنجا نمایندگان اسپارت ، فردی به نام لاکریناس را برگزیدند و برای مذاکره با کوروش روانه ی سارد کردند. او به شاه گفت : بر حذر باشید از اینکه مستعمرات یونانی را آزار کنید ، زیرا اسپارت چنین رفتاری را نخواهد پذیرفت.
کوروش از یونانیهایی که در رکاب وی بودند پرسید : مگر این لاسدمونیها کیستند و عده شان چقدر است که اینگونه سخن می گویند؟ پس از آنکه یونانیها این مردم به کوروش شناساندند ، کوروش رو به نماینده کرد و گفت : من از مردمی که در شهرهایشان جای ویژه ای دارند که در آنجا گرد هم می آیند و با سوگند دروغ و نیرنگ یکدیگر را فریب می دهند هراسی ندارم. اگر زنده ماندم چنان کنم که این مردم به جای دخالت در کار ینانیها از کارهای خودشان سخن بگویند.
نماینده ی اسپارت پس از شنیدن پاسخ کوروش به کشور خویش بازگشته به پادشاه اسپارت ( آناک ساندریس ، آریستون ) پاسخ کوروش را رسانید. انها هم پاسخ را به مردم رسانیدند و مسئله ی کمک گرفتن یونانیهای آسیای صغیر از اسپارتیها به همین جا ختم شد.
هرودوت می گوید بیم دادن کوروش به همه ی یونانیها بود ، چه هر شهر یونانی میدانی دارد و مردم برای داد و ستد در آنجا گرد می آیند ولی در پارس چنین میدانهایی وجود ندارد. نتیجه ای که تاریخنگار یاد شده می گیرد درست نیست زیرا مقصود کوروش روش حکومت آنها بوده است . یونانیهایی که از ملتزمین کوروش بودند او را از روش حکومت اسپارت آگاه کرده و گفتند مردم در جایی میدان مانند گرد آمده و در کارها سخن می گویند و هر یک از سخنوران می خواهند باور خود را به مردم بپذیرانند.
آشکار است که ککوروش از روش چنین حکومتی خوشش نیامده و آن پاسخ را داده است . خلاف این فرض طبیعی نیست. زیرا وقتی که می خواهند مردمی را بشناسانند روش حکومت آن را کنار نمی گذارند تا از میدان داد و ستد سخن بگویند. بنابرین از این پاسخ نمی توان داوری کرد که میدان خرید و فروش در پارس پیدایی نداشته است به عکس چون داد و ستد در آن زمان بیشتر با تبدیل جنس به جنس می شد و مغازه یا حجره برای اینگونه داد وستد تنگ بود ، پس این میدانها بوده است. به هر حال اگر هم نبوده مقصود کوروش روش حکومت اسپارتیها بود نه میدان داد و ستد آنها.
کوروش در این هنگام به کارهایی که در خاور داشت بیش از کارهای باختر اهمیت داد. یک تن از اهالی لیدیه به نام پاکتیاس را برگزید و به حکومت این کشور گماشت . ترتیبات آن را با حوالی که در زمان آزادی داشت باقی گذاشت و پس از آن با کرزوس راهی ایران شد.
هرودوت می گوید دلیل برگزیدن یک تن لیدیایی به فرمانروایی این کشور این بود که کوروش ترتیب ایران را در دید آورد ، چون در ایران رسم بر این بود که وقتی کشوری را می گرفتند از خانواده فرمانروایان یا نجبای آن کشور کسی را به فرمانروایی آن بر می گزیدند. ولی دیری نپایید که کورش دانست که این ترتیب سازگار اوضاع آسیای پایینی نیست.
توضیح آنکه پاکتیاس همین که کورش را دور دید وعوی آزاد شدن لیدیه کرد و چون کورش گنجینه را به او سپرده بود با آن پول مردم کناره را با خود همراه کرد و سپاهی ترتیب داد بعد به سارد شتافته و فرمانروای ایرانی را در ارگ پیرامون گرفت. این خبر در راه به کورش رسید و او چنانکه هرودت می گوید از کرزوس پرید سرانجام این کار چیست ؟ چنیین به نظر می آید که مردم لیدی هم برای خودشان و هم برای من دردسر درست می کنند. آیا بهتر نیست که لیدیها را برده کنم ؟ کرزوس در پاسخ گفت خشمگین نشو ، لیدها نه از بابت گذشته گناهی دارند و نه از جهت حا ل . گذشته ها به گردن من بود و حال گناه از پاکتیاس است که باید تنبیه شود.
از گناه لیدیها بگذر و برای اینکه بعدها شورش نکنند نماینده ای به سارد فرست و فرمان بده که لیدیها اسلحه برندارند ، در زیر ردا قبایی بپوشند و کفشاهی بلند به پا کنند و کودکان خویش را به نواختن آلات موسیقی و بازرگانی وادارند. به زودی خواهی دید که مردان لیدی زنانی خواهند بود و اندیشه تو از شورش آنها راحت خواهد شد. والبته کورش هرگز به این توصیه های رهبری که برای زن کردن مردان کشورش نقشه می کشید اهمیت نداد. مازارس سردار ایرانی برای سرکوب شورش پاکتیاس به سارد فرستاده شد.
با ورود مازارس به شهر سارد ، پاکتیاس شهر را رها کرد و به کوم ( = کیمه ، مستعمره ی یونانی ) گریخت. مازارس به اهالی کوم پیغام داد که باید پاکتیاس را تسلیم کنند. اهالی کوم از یک سو نمی خواستند با پارسیان وارد جنگ شوند و از سوی دیگر راضی نبودند کسی را که به آنها پناه آورده است تسلیم پارسیان کنند، لذا از پاکتیاس خواستند تا از شهر آنها بیرون رود و به ملیطه بگریزد. به خواست اهالی کوم ، پاکتیاس به ملیطه رفت ولی از بخت بد شهری که به آن پناه آورده بود مردمی داشت بازرگان و پرستنده ی پول ! آنها راضی شدند در ازای دریافت وجهی پاکتیاس را تسلیم کنند ولی پاکتیاس بوسیله ی یک کشتی که از کوم آمده بود به جزیره ی خیوس فرار کرد اما این پایان بدبیاری های او نبود.
اهالی این جزیره خواهان ناحیه ای به نام آتارنی بودند که در برابر خیوس واقع بود و به مازارس گفتند که اگر آن ناحیه را به ما دهی پاکتیاس را به تو می سپاریم. مازارس چنین کرد و مردم خیوس پاکتیاس را آوردند و تحویل سپاهیان پارس دادند. سپس مازارس حکم مرگ پاکتیاس را صادر نمود و بدینگونه فرماندار شورشی لیدیه مجازات شد.
در پی این حادثه ، کورش تصمیم گرفت برای دفع خطرات احتمالی مستعمرات یونانی آسیای صغیر را نیز تسخیر نماید. لذا مازارس را به مطیع کردن این مستعمرات گماشت. نخستین شهری که فرو پاشید پری ین بود. پس از آن دشت مه آندر و کشورهای ماگنزی نیز سر به فرمان پارسیان فرود آوردند. در این هنگام مازارس از دنیا رفت و هارپاگ مادی جانشین او شد. هارپاگ بلافاصله شهر فوسه را پیرامون گرفت و به اهالی آن یک اولتیماتوم بیست و چهار ساعته داد که بجنگند یا تسلیم شوند.
مردم فوسه که دریانوردان زبردستی بودند و کشتی های فراوانی داشتند ، از این مهلت یک شبانه روزی سود بردند و شبانه سوار بر کشتی های خود شهر را ترک کردند. با پایان یافتن زمان تعیین شده ، سپاهیان پارسی به شهر درآمدند و شهر خالی از سکنه ی فوسه را بدست گرفتند. مردم فوسه سوار بر کشتی های خود به جزیره ی خیوس گریختند ولی خیوسی ها آنها را نپذیرفتند و به آنان جا ندادند. سپس فراریان فوسه تصمیم گرفتند به کرس کوچ کنند ولی پیش از آن خواستند به شهر خود باز گردند و از پارسیان انتقام بگیرند.
با این هدف به فوسه برگشته و در نزدیکی آن شهر شماری از پارسیان را کشتند. بسیاری از اهالی فوسه ( تقریبا نیمی از آنها ) با دیدن دوباره ی موطن خود هوس کوچ را از سر پراندند و با استفاده از عفوی که هارپاگ اعلام کرد، در ازای پذیرفتن فرمانبرداری از پارسیان به خانه هایشان بازگشتند. و اما نیم دیگر مردم فوسه به آلالیا در کرس رفتند و چون به راه زنی در دریاها پرداختند ، دولت قرتاجنه با آنان نبرد کرد و شمار زیادی از آنان را از پای درآورد و بازمانده ی آنها از جایی به جای دیگر رفتند تا به ولیا در خلیج پولیکاسترو رسیده و در آنجا ساکن شدند.
پس از آن لشکر پارس آهنگ تسخیر تئوس کرد. تئوس یکی از زیباترین شهرهای ایونیه بود که سه هزار سال پیش از این بوسیله ی مهاجرانی که از بخش پرتانیه ی آتن به آنجا آمده بودند بنا شده بود. اهالی تئوس نیز به سان مردم فوسه رفتار کردند . یعنی پیش از رسیدن پارسیان ، شهر را تخلیه نموده و به آبدر گریختند و در همانجا ساکن شدند. و اما سایر شهرهای ایونیه چون دریانها و اُاِلیانها راه مردم تئوس و فوسه را نرفتند. آنها با پارسیان پیمان بستند و با پذیرش حکومت آنان در شهر و دیار خود ماندند و به زندگی آرام خود ادامه دادند. از آن پس هارپاگ به جنگ با کاریها ، کیلیکها و پداسیها پرداخت و اندک اندک تمام نواحی آسیای صغیر به فرمان ایرانیان درآمد.
● نبرد بابل
نبرد بابل را از بسیاری جهات می توان مهترین حادثه در دوران زندگی کوروش و حتی در تمامی طول دوران باستان دانست ؛ چه از نظر عظمت و نفوذناپذیری رویایی استحکامات بابل که تسخیر آن در خیال مردمان آن دوران نیز نمی گنجید و چه از جهت رفتار جوانمردانه و انسانی کوروش کبیر با مردم مغلوب آن شهر و یهودیانی که در بند داشتند که او را شایسته ی عنوان « پایه گذار حقوق بشر » کرده است. به واقع می توان گفت که کوروش هرآنچه از مردی و مردمی و از سیاست و کیاست داشت در بابل بروز داده است. نظر به اهمیت این نبرد بد نیست قبل از توصیف آن کمی با شهر بابل و مردوک – خدای خدایان آن - آشنا گردیم ؛
شهری که ما آن را به پیروی از یونانیان « بابل » می نامیم در زبان سومری « کادین گیر » و در زبان اکدی « باب ایلانی » نامیده می شود که این هر دو به معنای « دروازه ی خدایان » می باشند. ناگفته پیداست که مردم چنین شهری تا چه اندازه می بایست به اصول مذهبی و خدایان خود پایبند بوده باشند.
● حمورابی
هنگامی که حمورابی تکیه بر تخت سلطنت بابل می زد کشوری به نسبت کوچک را از پدرش ( سین – موبعلیت ) به ارث بده بود که تقریباً هشتاد مایل درازا و بیست مایل پهنا داشت وحدود آن از سیپار تا مرد ( از فلوجه تا دیوانیه ی کنونی ) گسترده بود. در آن زمان پادشاهی های به مراتب بزرگتر وقدرتمندتری کشور بابل را پیرامون گرفته بودند. سرتاسر جنوب تحت سلطه ی " ریم سین " ( پادشاه لارسا ) بود ؛ در شمال سه کشور ماری ، اکلاتوم و آشور در دست " شمشی عداد " و پسرانش بود و در شرق " ددوشه " ( متحد عیلامیان ) بر اشنونه حکم می راند.
پادشاه حمورابی اگر چه همچون پدرانش از همان نخستین روزهای سلطنت مشتاق گسترش مرزهای کشورش بود ، لیکن با نظر به قدرت همسایگان مقتدر خویش ، پنج سال درنگ کرد و چون پایه های قدرتش را مستحکم یافت از سه سو به کشورهای همسایه حمله ور گشت ؛ ایسین را تصرف کرد و در امتداد فرات به سوی جنوب تا اوروک پیش رفت.
در اموتبال بین دجله و جبال زاگرس جنگید و آن ناحیه را متصرف شد و سرانجام در سال یازدهم از سلطنت خود توانست پیکوم را به اشغال درآورد. از آن پس بیست سال از سلطنت خود را صرف ترمیم معابد و تقویت استحکامات شهرهای تصرف شده کرد . در بیست و نهمین سال از پادشاهی حمورابی ، کشور بابل هدف تهاجم مشترک ائتلافی متشکل از عیلامیان ، گوتیان ، سوباریان ( آشوریان ) و اشنونه قرار می گیرد که با دفاع ارتش حمورابی این تهاجم ناکام می ماند. سال بعد حمورابی در تهاجمی شهر لارسا را متصرف می شود.
در سال سی و یکم همان دشمنان قدیمی دوباره متحد می شوند و به سوی بابل لشکر می کشند. اینبار حمورابی نه تنها تمامی سپاهیان انان را تار و مار می کند که تا نزدیکی مرزهای سوبارتو تیز پیش روی کرده ، تمامی بین النهرین جنوبی و مرکزی را متصرف می شود و سرانجام در سال های سی و ششم و سی و هشتم از سلطنت خود موفق می شود به سلطه ی آشور بر بین النهرین شمالی پایان دهد و تمامی مردم بین النهرین را بصورت یک ملت واحد تحت سلطه ی خود در آورد.
برای اداره ی چنین کشوری که ملت ها و نژادها و مذاهب گوناگون را در بر می گرفت ، حمورابی دست به یک سری اصلاحات اداری ، اجتماعی و مذهبی زد و آنها را تحت یک « مجموعه ی قوانین » مدٌون کرد. اگرچه با بدست آمدن قوانین قدیمی تر از پادشاهانی چون « اور – نمو » و « لیپیت – عشتر » دیگر نمی توان حمورابی را « نخستین قانونگزار تاریخ » نامید ولی هنوز هم می توان او را به عنوان یک پادشاه قانونمدار و عادل ستود. برای رفع اختلافات مذهبی و نیز برای مشروعیت بخشیدن به سلطنت خود و بازماندگانش ، حمورابی در این قانون ، مردوک خدای بابل را که تا آن مان یک خدای درجه سوم بود در راس خدایان دیگر قرار داد و البته با نهایت زیرکی مدعی شد که این مقامی است که از سوی « آنو » و « انلیل » به مردوک تفویض شده است. کاهنان سراسر کشور به امر شاه تقدم و تاخر خدایان را تغییر دادند و قصه ی آفرینش را از نو نوشتند تا نقش اصلی را به مردوک واگذارند.
● بختنصر
پادشاهان پس از حمورابی به علت فساد اخلاقی و مالی خود و درباریانشان هرگز نتوانستند عزت و شوکت کشور خود را آنگونه که حمورابی برایشان به ارث گذاشته بود حفظ کنند تا آنکه پس از گذشت سالیان دراز و در دوران حکومت « بختنصر » کشور بابل دیگر بار عظمت و اقتدار خود را بازیافت و تبدیل به بزرگترین و زیباترین شهر آن دوران شد. ولی این بار چیزی در این عظمت بود که آنرا از عظمتی که این کشور در دوران حمورابی داشت متمایز می ساخت ؛ نام بابل دیگر با نام یک پادشاه قانونگذار و عادل درنیامیخته بود ؛ مردم کشورهای دیگر با شنیدن این نام ، تصویر یک پادشاه خونخوار ، خشن و بی رحم را در ذهن مجسم می کردند ، تصویری که براستی شایسته ی بختنصر بود.
در همین زمان بود که یهودیان کشور یهودا از دادن خراج امتناع کردند و سر به شورش برداشتند. بختنصر با سپاه بی کران خود به آنان حمله ور شد ، اورشلیم را آتش زد و مردم آن سرزمین را به اسارت به بابل برد. پادشاه یهودا در مقابل چشمانش دید که چگونه سربازان بختنصر ، پسرانش را می کشتند و پس از آن بختنصر با دستان خود ، چشم های او را از حدقه درآورد. در همین حال بابلیان ، دیوانه وار و مست از بوی خون ، زیباترین اسیران خود را بر می گزیدند تا زبانشان را از بیخ برکنند ، چشمانشان و امعاء و احشایشان را بیرون کشند و پوستشان را زنده زنده از تن جدا کنند ! اورشلیم دیگر وجود نداشت و از میان یهودیان ، آنانکه هنوز زنده بودند ، ناچار شدند که باقی عمر را در اسارت اهالی بابل سر کنند.
● نبونید
باری ، بختنصر با همه ی قدرتش در سال ٥٦١ پیش از میلاد از دنیا رفت و پس از او پسرش « آول مردوک » به سلطنت رسید. او بسیار ضعیف و ناتوان بود و پس از آنکه تنها دو سال سلطنت کرد بدست دسته ای شورشی که از شوهر خواهرش « نرگال سار اوسور » فرمان می گرفتند ، از تخت شاهی به زیر آمد. سلطنت نرگال سار اوسور نیز چندان به درازا نکشید زیرا او بیمار بود و بزودی در گذشت. پس از وی پسرش « لاباسی مردوک » شاه شد. او نیز چند ماهی بیش سلطنت نکرد و فرمانده ی یک گروه شورشی به نام « نبونید » در سال ۵۵۵ پیش از میلاد ( یعنی تنها پنج سال پیش از آنکه کوروش در ایران به پادشاهی برسد ) بر تخت وی تکیه زد.
نبونید در سال ۵۵۴ پیش از میلاد پس از برگزاری جشن سال نو به شهر صور می رود تا در آنجا هیرام – پسر ایتوبعل سوم و برادر مربعل - را به عنوان خدای آن شهر مستقر سازد. در سال ۵۵۳ پیش از میلاد ادومو و تایما را به تصرف در می آورد. نبونید با تصرف تایما رؤیای بختنصر را دنبال می کرد و می خواست که مرکز حکومت خود را به آنجا منتقل کند. شاید به این خاطر که می خواست از بابل در برابر حمله ی احتمالی مصریان حمایت کند. به هر روی ، او در سال ۵۴۸ پیش از میلاد درآنجا اقامت گزید و حکومت بابل را به پسرش « بالتازار » واگذاشت.
سالها بعد ، آنچه نبونید را وادار به بازگشت کرد ، شنیدن خبر عزیمت سپاه ایران به سوی بابل بود. با شنید ن این خبر ، نبونید به سرعت به بابل برگشت تا شهر را برای دفاع در برابر هجوم پارسیان مهیا سازد. وضع سوق الجیشی هیچ درخشان نبود. نبونید چون از سمت مشرق و از سمت شمال در محاصره افتاده بود راه گریزی بجز از سمت مغرب ، یعنی به سوی سوریه و مصر نداشت ؛ و تازه از آن طرف هم بجز احتمال شورش مردم سوریه و بجز وعده های بی پایه ی دوستی از جانب مصر چیزی عایدش نمی شد.
سلطان باستانشناس مذهبی که به حق از انتقال قدرت از دولت ماد به پارسیان هخامنشی نگران شده بود و می دانست که این انتقال قدرت موجودیت بابل را تهدید می کند کوشید تا همه ی فرماندهان لشکری را با نیروهای تحت فرمانشان گرد هم آورد و انگیزه ی جنبش ملی خاصی بشود که بتواند سدی خلل ناپذیر در برابر مهاجم اشغالگر ایجاد کند. لیکن کاهنان که مواظب اوضاع بودند سلطان را به باد ملامت می گرفتند از این که برای پرداختن به سوداگریهای بی قاعده و به انگیزه ی کنجکاوی های باستانشناسی اندک کفر آمیزش از رسیدگی به امور سیاسی و کشوری غافل مانده است .
آنان در ایفای وظایف مقدس خود اهانت دیده و جریحه دار شده بودند ، و هیچ در پی این نبودند که خشم و کینه ی خود را پنهان بدارند. بدین جهت اعتماد لازم به او نشان ندادند تا بتواند عوامل مقاومت در حد فراتر از کامل را به دور خود گرد آورد. بحران قدرت شوم و بدفرجام بود. در آن هنگام که بیگانه در مرزهای کشور توده می شد و کسی نمی توانست در تشخیص مقاصد او تردیدی به خود راه بدهد متصدیان مقامات روحانی فکری بجز این در سر نداشتند که ولو در صورت لزوم با حمایت دشمن هم که باشد امتیازات خود را برای همیشه حفظ کنند.
آنان بی آنکه اندک تردید یا وسواسی به خود راه بدهند حاضر بودند برای انتقام گرفتن از پادشاهی که مرتکب گناه دخالت در امور ایشان شده بود به میهن خویش هم خیانت بکنند. عامل دیگر بی نظمی داخلی ناشی از روش خصمانه ای بود که یهودیان بابل مصممانه در پیش گرفته بودند. وضع یهودیان در بابل براستی سخت و اسف انگیز بود. از آن جا که بر اثر پیشگویی های حزقیل و یرمیای نبی ، مشعر بر اینکه دوران اسارت ایشان به سر خواهد رسید و عصر نوینی همراه با عزت و سعادت برای اسرائیل پیش خواهد آمد ، یهودیان با نذر و نیاز تمام خواهان ظهور منجی آزادی بخش موعود بودند ، کسی که مقدر بود اورشلیم را به ایشان باز پس بدهد و برای ایشان کوروش همان منجی آزادی بخش بود.
کوروش از جانب خداوند لایزال مأموریت یافته بود که قوم یهود را از آن زندان زرین بیرون بکشد. حزقیل که به یک خانواده ی روحانی تعلق داشت و در سیر تبعید اول یهودیان به بابل آورده شده بود مبشر والای امیدواری ایان بود. او دومین پیشگویی است که به هر سو ندا در می دهد کوروش عامل خداوندی نجات همکیشانش خواهد بود.
در همه جا شایع می کند که کوروش شکست ناپذیر است. و اسرائیل رویای جاودانگی خود را دنبال می کند.« شاید هم دیدن پیشرفتهای سریع ایرانیان که در کار مطیع کردن همه ی کشورهای خاور نزدیک و گردآوردن همه ی آنها زیر لوای یک امپراتوری وسیع تر و با اداره شدنی بهتر از اداره ی همه ی کشورهای گذشته بود که به پیغمبر بنی اسرائیل الهام بخشیده بود دست خدایی در کار است. »
بدین گونه حزقیل که با شور و شوق تمام گناهان اورشلیم را برشمره بود ، اکنون با دادن وعده ی بازگشت به وطن به تبعیدیان ، آن هم در آتیه ای نزدیک ، روحیه ی ایشان را تقویت می کرد. و بدین گونه پس از اعلام سلطه ی آتی خداوند بر بابلی که آن همه خدا داشت و با طرح سازمان اقلیمی واهی که در آن روحانیون از قدرتی استبدادی برخوردار خواهند بود احساس تفوق جامعه ی اسیر یهودی را تقویت می کرد و از او می خواست که ویژگیهای نژادی خود را در محیط بیگانه سالم و دست نخورده نگاه دارد و خطر تحت تاثیر تمدن بابل قرار گرفتن و مشابه شدن با بابلیان را به ایشان گوشزد می کرد.
در مورد آنچه کوروش پس از فتح بابل انجام داده است ، سند ی به دست آمده که به استوانه ی کوروش معروف است. استوانه ی کوروش کبیر در خرابه های بابل پیدا شده و اصل آن در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود. این استوانه را باستانشناسی به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ میلادی پیدا کرده است. بخش بزرگی از این استوانه اینک از بین رفته است ولی بخشی از آن که سالم مانده است سندی مهم و تاریخی است مبنی بر رفتار جوانمردانه ی کوروش کبیر با مردم شهر تسخیر شده ی بابل و نیز یهودیانی که در اسارت آنان بودند. گوینده ی خط های آغازین این نوشته نامعلوم است ولی از خط بیست به بعد را کوروش کبیر گفته است. و اینک متن استوانه :
۱) « کوروش» شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد.
٢) شاه نواحی جهان.
۳) چهار[ ...... ] من هستم [ ...... ] به جای بزرگی ، ناتوانی برای پادشاهی کشورش معین شده بود.
۴) نبونید تندیس های کهن خدایان را از میان برد [ ...... ] و شبیه آنان را به جای آنان گذاشت.
۵) شبیه تندیسی از ( پرستشگاه ) ازاگیلا ساخت [ ...... ] برای « اور» و دیگر شهرها.
۶) آیین پرستشی که بر آنان ناروا بود [ ...... ] هر روز ستیزه گری می جست. همچنین با خصمانه ترین روش.
۷) قربانی روزانه را حذف کرد [ ...... ] او قوانین ناروایی در شهرها وضع کرد و ستایش مردوک ، شاه خدایان را به کلی به فراموشی سپرد.
۸) او همواره به شهر وی بدی می کرد. هر روز به مردم خود آزار می رسانید. با اسارت ، بدون ملایمت همه را به نیستی کشاند.
۹) بر اثر دادخواهی آنان « الیل » خدا ( مردوک ) خشمگین گشت و او مرزهایشان. خدایانی که در میانشان زندگی می کردند ماوایشان را راه کردند.
۱۰) او ( مردوک ) در خشم خویش ، آنها را به بابل آورد ، مردم به مردوک چنین گفتند : بشود که توجه وی به همه ی مردم که خانه هایشان ویران شده معطوف گردد.
۱۱) مردم سومر و اکد که شبیه مردگان شده بودند ، او توجه خود را به آنان معطوف کرد. این موجب همدردی او شد ، او به همه ی سرزمین ها نگریست.
۱٢) آنگاه وی جستجوکنان فرمانروای دادگری یافت ، کسی که آرزو شده ، کسی که وی دستش را گرفت. کوروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد ، نامش را به عنوان فرمانروای سراسر جهان ذکر کرد.
۱۳) سرزمین « گوتیان » سراسر اقوام « مانداء» را مردوک در پیش پای او به تعظیم واداشت. مردمان و سپاه سران را که وی به دست او ( کوروش ) داده بود.
۱۴) با عدل و داد پذیرفت. مردوک ، سرور بزرگ ، پشتیبان مردم خویش ، کارهای پارسایانه و قلب شریف او را با شادی نگریست.
۱۵) به سوی بابل ، شهر خویش ، فرمان پیش روی داد و او را واداشت تا راه بابل در پیش گیرد. همچون یک دوست و یار در کنارش او را همراهی کرد.
۱۶) سپاه بی کرانش که شمار آن چون آب رود برشمردنی نبود با سلاح های آماده در کنار هم پیش می رفتند.
۱۷) او ( پروردگار) گذاشت تا بی جنگ و کشمکش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نیازی برهاند. او نبونید شاه را که وی را ستایش نمی کرد به دست او ( کوروش ) تسلیم کرد.
۱۸) مردم بابل ، همگی سراسر سرزمین سومر و اکد ، فرمانروایان و حاکمان پیش وی سر تعظیم فرود آوردند و شادمان از پادشاهی وی با چهره های درخشان به پایش بوسه زدند.
۱۹) خداوندگاری ( مردوک ) را که با یاریش مردگان به زندگی بازگشتند ، که همگی را از نیاز و رنج به دور داشت به خوبی ستایش کردند و یادش را گرامی داشتند.
٢۰) من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نیرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمین سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ی جهان.
٢۱) پسر شاه بزرگ کمبوجیه ، شاه شهر انشان ، نوه ی شاه بزرگ کوروش ، شاه شهر انشان ، نبیره ی شاه بزرگ چیش پیش ، شاه انشان.
٢٢) از دودمانی که همیشه از شاهی برخوردار بوده است که فرمانروائیش را « بعل » و « نبو » گرامی می دارند و پادشاهیش را برای خرسندی قلبی شان خواستارند. آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم
٢۳) با خرسندی و شادمانی به کاخ فرمانروایان و تخت پادشاهی قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستایش او کوشیدم.
٢۴) سپاهیان بی شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمین سومر و اکد تهدید کننده ی دیگری پیدا شود.
٢۵) من در بابل و همه ی شهرهایش برای سعادت ساکنان بابل که خانه هایشان مطابق خواست خدایان نبود کوشیدم [ ...... ] مانند یک یوغ که بر آنها روا نبود.
٢۶) من ویرانه هایشان را ترمیم کردم و دشواری های آنان را آسان کردم. مردوک خدای بزرگ از کردار پارسایانه ی من خوشنود گشت.
٢۷) بر من ، کوروش شاه که او را ستایش کردم و بر کمبوجیه پسر تنی من و همچنین بر همه ی سپاهیان من
٢۸) او عنایت و برکتش را ارزانی داشت ، ما با شادمانی ستایش کردیم ، مقام والای ( الهی ) او را . همه ی پادشاهان بر تخت نشسته
٢۹) از سراسر گوشه و کنار جهان ، از دریای زیرین تا دریای زبرین شهرهای مسکون و همه ی پادشاهان « امورو » که در چادرها زندگی می کنند.
۳۰) باج های گران برای من آوردند و به پاهایم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نینوا ، آشور و نیز شوش
۳۱) اکد ، اشنونه ، زمیان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمین گوتیوم شهرهای آن سوی دجله که پرستشگاه هایشان از زمان های قدیم ساخته شده بود.
۳٢) خدایانی که در آنها زندگی می کردند ، من آنها را به جایگاه هایشان بازگردانیدم و پرستشگاه های بزرگ برای ابدیت ساختم. من همه ی مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانیدم.
۳۳) همچنین خدایان سومر و اکد که نبونید آنها را به رغم خشم خدای خدایان ( مردوک ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم که برای خشنودی مردوک خدای بزرگ
۳۴) در جایشان در منزلگاهی که شادی در آن هست بر پای دارند. بشود که همه ی خدایانی که من به شهرهایشان بازگردانده ام
۳۵) روزانه در پیشگاه « بعل » و « نبو » درازای زندگی مرا خواستار باشند ، بشود که سخنان برکت آمیز برایم بیایند ، بشود که آنان به مردوک سرور من بگویند : کوروش شاه ستایشگر توست و کمبوجیه پسرش
۳۶) بشود که روزهای [ ...... ] من همه ی آنها را در جای با آرامش سکونت دادم.
۳۷) [ ...... ] برای قربانی ، اردکان و فربه کبوتران.
۳۸) [ ...... ] محل سکونتشان را مستحکم گردانیدم.
۳۹) [ ...... ] و محل کارش را.
۴۰) [ ...... ] بابل.
۴۱) [ ...... ] ۴٢) [ ...... ] ۴۳) [ ...... ] ۴۴) [ ...... ] ۴۵) [ ...... ] تا ابدیت .
● شفقت کوروش بر گرفته از کتاب یهودیان باستان اثر ژوزف فوکه
در دنیای باستان رسم بر آن بود که چون قومی بر قوم دیگر فائق می آمدند ، قوم مغلوب ناچار می شدند که به دین مردم پیروز درآیند و از باورهای مذهبی خود دست بکشند. چه بسیار مردمی که به خاطر سر باز زدن از پذیرش دین بیگانه ، بدست اقوام پیروز تاریخ به خاک افتاده اند و چه بسیار معابدی که توسط فاتحان با خاک یکسان گشته اند. در چنین دنیایی بود که کوروش پرچم آزادی ادیان را برافراشت و مردم را ( از ایرانی و انیرانی و از بت پرست و خورشید پرست و یکتا پرست ) در انجام فرائض دینی خود آزاد گذاشت و حتی معابدی را که در جریان جنگهای مختلف آسیب دیده بودند از نو ساخت. بهترین نمونه های این جوانمردی را در جریان تسخیر بابل می بینیم.
در حالی که مردم بابل خود را برای دیدن صحنه های ویران شدن معابدشان به دست سپاهیان پارسی آماده می کردند ، کوروش در میان آنان حاضر شد و در مقابل چشمان حیرت زده ی آنان ، مردوک خدای خدایان بابل را به گرمی ستود و فرمان آزادی مذهبی را در سراسر کشور بابل صادر کرد. این فرمان از جمله شامل یهودیانی می شد که بختنصر همه چیزشان را گرفته بود ، کشورشان را در شعله های آتش ویران کرده بود و خودشان را به اسارت به بابل آورده بود. اندکی پس از ورود به بابل ، کوروش به یهودیان اجازه داد تا پس از هفتاد سال زندگی در اسارت و بندگی به فلسطین بازگردند و درآنجا به بازسازی اورشلیم بپردازند.
کوروش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طلا و نقره و اسباب و اثاث مذهبی که در دوره ی بختنصر از معابد اورشلیم غارت شده و در معبد های بابل باقی مانده است را به یهودیان بازگرداند و او نیز همه ی آن اثاث را که مشتمل بر پنج هزار و چهارصد تکه بود به آنان مسترد داشت. سپس کوروش از مردمانی که یهودیان در میان آنان می زیستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد لازم برای سفر را برایشان فراهم آورند و آنان نیز چنین کردند. باری ! هزاران یهودی پس از صدور فرمان آزادیشان از جانب کوروش ، به سوی شهر و دیار خود روانه شدند و با کمک ایرانیان موفق شدند شهر خود را از نو بسازند و حیات ملی خود را احیا کنند.
به خاطر این محبت بزرگ و ستودنی ، از کوروش در کتاب های مقدس یهودیان به نیکی یاد شده است. این ستایش چنان است که تورات کوروش کبیر را « مسیح خدا » نامیده است. بدین صورت از دیر باز کودکان یهودی از همان نخستین روزهای زندگی خود از طریق کتب مذهبی با این ابر مرد بشر دوست آشنا گشته و مردانگی و فتوت او را می ستایند. مسیحیان نیز که به گمان بسیاری پایه و شالوده ی دینشان ، تورات یهود است ، کوروش را فراوان احترام می کنند و مقامی بالاتر از یک پادشاه و یک کشورگشای بزرگ برای وی قائلند. در قرآن مجید نیز چناکه به پیوست آمده است از کوروش کبیر ( یا همان ذوالقرنین ) به نیکی یاد شده و بدین ترتیب کوروش تنها پادشاهی است که در هر سه کتاب آسمانی مورد ستایش پروردگار قرار گرفته است.
● درگذشت کوروش
مرگ کوروش نیز چون تولدش به تاریخ تعلق ندارد. هیچ روایت قابل اعتمادی که از چگونگی مرگ کوروش سخن گفته باشد در دست نداریم و لیکن از شواهد چنین پیداست که کوروش در اواخر عمر برای آرام کردن نواحی شرقی کشور که در جریان فتوحاتی که او در مغرب زمین داشت ناآرام شده بودند و هدف تهاجم همسایگان شرقی قرار گرفته بودند به آن مناطق رفته است و شش سال در شرق جنگیده است. بسیاری از مورخین ، علت مرگ کوروش را کشته شدنش در جنگی که با قبیله ی ماساژتها ( یا به قولی سکاها ) کرده است دانسته اند. ابراهیم باستانی پاریزی در مقدمه ای که بر ترجمه ی کتاب « ذوالقرنین یا کوروش کبیر » نوشته است ، آنچه بر پیکر کوروش پس از مرگ می گذرد را اینچنین شرح می دهد :
سرنوشت جسد کوروش در سرزمین سکاها خود بحثی دیگر دارد. بر اثر حمله ی کمبوجیه به مصر و قتل او در راه مصر ، اوضاع پایتخت پریشان شد تا داریوش روی کار آمد و با شورش های داخلی جنگید و همه ی شهرهای مهم یعنی بابل و همدان و پارس و ولایات شمالی و غربی و مصر را آرام کرد. روایتی بس موثر هست که پس از بیست سال که از مرگ کوروش می گذشت به فرمان داریوش ، جنازه ی کوروش را بدینگونه به پارس نقل کردند.
شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپولیس ( تخت جمشید ) ، داریوش با درباریان تا بیرون شهر به استقبال جنازه رفتند و جنازه را آوردند. نوزاندگان در پیشاپیش مشایعین جنازه ، آهنگهای غم انگیزی می نواختند ، پشت سر آنان پیلان و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه می پیمودند ، در این جمع سرداران پیری که در جنگهای کوروش شرکت داشته بودند نیز حرکت می کردند. پشت سر آنان گردونه ی باشکوه سلطنتی کوروش که دارای چهار مال بند بود و هشت اسب سپید با دهانه یراق طلا بدان بسته بودند پیش می آمدند.
جسد بر روی این ردونه قرار داشت. محافظان جسد و قراولان خاصه بر گرد جنازه حرکت می کردند. سرودهای خاص خورشید و بهرام می خواندند و هر چند قدم یک بار می ایستادند و بخور می سوزاندند. تابوت طلائی در وسط گردونه قرار داشت. تاج شاهنشاهی بر روی تابوت می درخشید ، خروسی بر بالای گردونه پر و بال زنان قرار داده شده بود – این علامت مخصوص و شعار نیروهای جنگی کوروش بوده است. پس از آن سپهسالار بر گردونه جنگی ( رتهه ) سوار بود و درفش خاص کوروش را در دست داشت. بعد از آن اشیا و اثاثیه ی زرین و نفایس و ذخایری که مخصوص کوروش بود – یک تاک از زر و مقداری ظروف و جامه های زرین – حرکت می دادند.
همین که نزدیک شهر رسیدند داریوش ایستاد و مشایعین را امر به توقف داد و خود با چهره ای اندوهناک ،‌ آرام بر فراز گردونه رفت و بر تابوت بوسه زد ؛ همه ی حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس گردیده بود. به فرمان داریوش دروازه های قصر شاهی ( تخت جمشید ) را گشودند و جنازه را به قصر خاص بردند. تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابر پیکر کوروش می گذشتند و تاجهای گل نثار می کردند و موبدان سرودهای مذهبی می خواندند.
روز سوم که اشعه ی زرین آفتاب بر برج و باروهای کاخ باعظمت هخامنشی تابید ، با همان تشریفات جنازه را به طرف پاسارگاد – شهری که مورد علاقه ی خاص کوروش بود - حرکت دادند. بسیاری از مردم دهات و قبایل پارسی برای شرکت در این مراسم سوگواری بر سر راهها آمده بودند و گل و عود نثار می کردند.
در کنار رودخانه ی کوروش ( کر) مرغزاری مصفا و خرم بود. در میان شاخه های درختان سبز و خرم آن بنای چهار گوشی ساخته بودند که دیوارهای آن از سنگ بود.
هنگامی که پیکر کوروش به خاک می سپردند ، پیران سالخورده و جوانان دلیر ، یکصدا به عزای سردار خود پرداختند. در دخمه مسدود شد ، ولی هنوز چشمها بدان دوخته بود و کسی از فرط اندوه به خود نمی آمد که از آن جا دیده بردوزد. به اصرار داریوش ، مشایعین پس از اجرای مراسم مذهبی همگی بازگشتند و تنها چند موبد برای اجرای مراسم مذهبی باقی ماندند.
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:0  توسط زیبا خانوم  |